قلـــــم به روز شد

                           ایــــــنــــجــــا بـــخــوانــیـــــد

که یکی هست و نیست جز او




یا من هو بمن رجاه کریم





التماس دعا


مثال نقض



گویند سر به هر طرف که بگردانی خدا هست
خدا حاضر است در هر طرفی...در همه جا
.
جایی پیدا کرده ام که خدا آنجا نیست..!!
.

درون خودم

..........................................
پ.ن: اینجا کسی است پنهان..... چون جان و خوش تر از جان

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست(2)



نيايش برترين جلوه ي عشق است . نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض

.
خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو.

.
در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد .

در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .

حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...

.

چه قدر آدم!چرا باید من فقط یکی از این شش میلیارد آدمی باشم که روی گرده این کره خاکی زندگی می کنند؟چرا نمی توانم به جای بقیه باشم؟

...آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت دایم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند.چرا آدم ها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند؟از این که نمی توانستم وارد بقیه ی آدم ها شوم احساس تنهایی می کردمدر جاهای شلوغ دلهره داشتم کهچه طور میتوانم خودم را از میان این همه آدم بیرون بیاورم.به خودم می چسبیدم تا گم نشوم.......

کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم می گذشت.کاش میشد همانطور که بلیط می خریدم و داخل سینما میشدم می توانستم وارد بلیط فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم.برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم بهم خورد.

(عشق روی پیاده رو-مصطفی مستور)

................


پ.ن: انگاری جو ماه رمضان بد وبلاگ ما رو گرفته ها!!

پ.ن : خوب هم هست!!

نوبت عاشقی...


شک می کنم بر تمام داشته هایم...
وقتی که لبخند می زنی ...
.
اشک جاری میشود از لبخندت...
وقتی صدایم میزنی....
.
بغض گلویم را می فشارد از صوت زیبایت...
وقتی که عاشق ام می کنی
.
جان میگیرم از دوست داشتنت
وقتی که دعوت ام می کنی...
.
و شرم سرخ میکند گونه هایم را
وقتی که اجابت ام می کنی...
.
و گستاخانه  نتیجه می گیرم که دوستم داری...

......................................................
پ.ن: میدانم که الرحم الراحمینی... یا الرحم اراحمین
 و چه شیرین است برایم که جز این نامت هیچ نام دیگرت دلم را نمی لرزاند... دلم را نمی میراند ...
            .... و دلم را قرص نمی کند...

پ.ن:  مولی یا مولی .... انت المولی و انا العبد.... و هل یرحم العبد الا المولی...

پ.ن: و عشق ... عشق... عشق... عشق...




پ.ن: بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
                                        بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی..

نه صدایی... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی...


دلتنگ که میشوم، میروم همان جاییکه فقط من میدانم و تو و فقط من هستم و تو ..
هیچ اشتیاقی به گوشه گیری نیست.. به انزوا ...
 و داغ داغ حسرت روزهای بازنگشته را...
.
نه !
کمی باید دور بود از این جا و هر جایی که قرار است «غیر»باشد!
حکما تو راضی شدی که اینگونه دست و پا بزنم برای دست یابی به آنچه که در برم نیست برایت.
.
شکی نیست
گله ای نیست
که اساسا گله از ماه عبث است...
.
دیگر زمان باید عادی بگذرد... عادی و ساده... عادی و بی تکلف ...
بی ابهام ...بی پرده..چون آینه... صاف و صادق...
.
دیشب خواب دیدم که در وسط بیابانی بر روی صندلی ام نشسته ام و با سرعتی چون باد از این سو به سویی می روم و باز میگردم به جای اولم...
در خواب صدایت می آمد...
گفتی بنویسم... ندانسته ام کجایی و چگونه سخن میگویی ... تنها امر بود بر نوشتن...
و حال که «قصد» به سراغم آمده است.. هیچ ... هیچ به یادم نیستی...هیچ ...
.
نه صدایی نه...  نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی!
.
نگاهت را خواهانم ... همان که سالها دریغ کرده ای و من بی چشم داشت در انتظارش سوخته ام...
همان که در یک کرشمه نشان ام دادی و تمام!... و در ظلمت رهایم کردی...
همان که اگر نبود... بی خبری بود و «بی قیدی»....
که «بی قیدی»عذاب ندارد و «انتظار» پیر-ت میکند...
.
انتظار دوباره شبی و دوباره نگاهی ...
انتظار نا به جایی است؟

خوب میدانم که آری...
اما...
.
باشد
نه تو را مانده امیدی و نه مرا پناهی است
نه...
دروغ نمی گویم...
 که همه چیزم را گرفته ای به بر-ت و... همین عذاب است
.
در میان زمین و آسمان بودن و بی پروا... یاد و فراموشی های آنی...
درست خلسه ی پس از خوابی عمیق که سر درد میگیری و گیج چشم باز میکنی...
.
دیوار های ترک خورده ی اتاق این روزها به من دهن کجی میکنند
پنجره های بسته بی شیشه هم آغوشی نسیم را دریغ کرده اند
و برگ ها و نوشته ها از دستانم سر می خورند... پرواز میکنند و از پنجره بی شیشه بیرون می جهند...
میدانی که چیست؟... اوراق را میگویم؟... میدانی....؟
همان اشکهایی است که «قلم»م جور چشمانم را برایت کشیده است
.
خیالی نیست...
تو بی ما خوش باش....
.
شنیده بودم که «خدا»بودن سخت است و ...
حالا خوب میفهمم که چه میگفتند...
من طاقت دل شکستن ندارم و تو خوب ....
کفر گفته ام؟...
اگر خوب مرا ببینی ... خواهی دانست که به یقین ایمانم از «تو»به «تو» بیشتر است!!
چرا که من به «تو» بیش از خودت محتاج ام!
.
باشد!
مثل همیشه شکایتی نیست...
.
بگذار خواب ها هوار شوند بر سری که دیگر دستمال بستن ندارد..
سری که دیگر نیست
سودا است...
ابر است...
سفید نیست...
غبار است...


..........................................................
پ.ن:
          به من گفت بیا
                به من گفت بمان
                       به من گفت بخند
                               به من گفت بمیر...
                                                     آمدم...
                                                         ماندم...
                                                            خندیدم...
                                                                      مردم.

پ.ن: از این اخلاق ها ندارم... اما این را گوش کنید... لذتی عجیب داشت برایم.

پ.ن: بدین زودی از من چرا سیر گشتی

        نگارا بدین زود سیری چرایی...

یرای همین روزهای دور،همین سالهای نزدیک



دیگر عصر های پارک ساعی هم تمام شد. همان هایی که این مدت تنها مسکن آرامش بودند برای روزهایی که سیر بودم از خیلی چیزها و شاید هنوز هم...
.
 عصرها-بعد از یک روز نکبت بار کار بیهوده در یک محیط بی ربط-ساعت 4/30 تا 6 -هر روز- روی صندلی میز شطرنج- و رمانهایی که در این روزها تمام تنهایی ام بود.
یادداشتهای زیر زمینی داستایوسکی،محاکمه کافکا، عقاید یک دلقک هاینریش بل و کافه پیانوی فرهاد جعفری که به عمر «ساعی نشینی» من قد نداد..
.
و مسیر ولیعصر به انقلاب با پاییز طلایی، آنجلو پولوس،باب دیلان،لئونارد کوهن،فرهاد...
.
استعفای ام را که نوشتم،خوشحال تر به نظرمیرسم. البته دغدغه ها دو برابر می شوند و روزها خسته کننده تر..
نوشتن از یادم رفته است از بس که دوری کرده ام ازش...

.........................................
پ.ن:  دیگر که دستهای مرا گرم میکند؟که دوست ام دارد؟
        مرا دستهایی گرم ده!
        آتشدان دل !
        زمین خورده، لرزان،
        چون نیمه جانی که کسی پایش را بمالد...
         ...شکار تو! ای اندیشه
         (نیچه)

پ.ن: و تابستانی که حال مرا به هم میزند،به سلامتی رو به پایان است

پ.ن:دقیق تر بنگر این غبار از آینه نیست...

هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار...

 

 

محال است ساکت کرد؛ آنکه حرفی برای گفتن ندارد!

 

............................................................

پ.ن: اگر چه میگذریم از کنار هم آرام/ شما ز من متنفر من از شما بیزار

        تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست/از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...

 

 

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم...

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود

.....................................

پ.ن: تمام عمر قفس می بافت...

پ.ن: لا یکلف الله نفسا الا وسعا

در باب نوشتن

از همه ی نوشته ها همه، تنها دوستار آن-ام که با خون نوشته باشند.با خون بنویس تا بدانی که خون جان است.

دریافتن خون بیگانه آسان نیست:از سر سری خوانان بیزارم...

...آنکه خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.

سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان!

اینکه هر کس خواندن تواند آموخت،سرانجام که نه تنها نوشتن که اندیشیدن را تباه خواهد کرد.

.

...روزگاری«جان»خدا بود و سپس انسان شد و اکنون به غوغا بدل می شود.آن که با خون و گزین گویه می نویسد،نخواهد که نوشته هایش را بخوانند،بل می خواهد از بر داشته باشند...

.

...در کوهستان کوتاه ترین راه از چکاد است به چکاد.اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید**.گزین گویه ها می باید چکاد ها باشند و آنان را که روی سخن به جانب شان است،تنومند و بلند بالا....

(چنین گفت زرتشت،نیچه،تر:داریوش آشوری،نشر آگه،تهران،۱۳۸۴)

..................................

پ.ن: چه کس در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟

آنکه بر فراز بلند ترین کوه رفته باشد،خنده می زند بر همهی نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک.

پ.ن:(**)یاد کلاس مهندس خالقی افتادم. با اشتیاقی حقیقی که مشخص بود همه ی وقایع را به پوست و خونش درک کرده برای ما تاریخ انقلاب می گفت در فضاییکه ادامه نداشت و نذاشتند که ادامه یابد... روزی همانطور که داشت از خاطرات اوایل انقلاب میگفت و از درگیری ها و دغدغه هایش، دانشجویی با حالتی که یعنی «چی میگی؟!»

گفت:«استاد بعید می دانم اینگونه باشد. ما مطمئنیم که اینطور نبوده!!»

و مهندس خالقی هم با آرامشی همیشگی و تبسمی تعجب آور در جواب آن دانشجو گفت:«دخترم! اول خشتکت را نگاه کن، بعد از جوب/ی بپر!!»....    /از چکاد به چکاد رفتن پای بلند میخواهد نه زبان بلند

پ.ن:باید شیفته ی نوشتن بود تا واقعیات ما را ویران کند/مارتین البرو

جهانی شدن(اقتصاد و عدالت)

 

خوب هم هست

اینجا را ببینید.

...........................

پ.ن: شک نکنید. لابد به همین راحتی و در کوتاه مدت میسر میشود!!

پ.ن:ملت عاشق که خط و ربط نداند... عاشق بودن مگر بد است!!

اعتیاد -رجعت - مسخ

 

زمانی می گذرد که دوست داشتنم بیشتر می شود...

درست همان زمان که قصد ترک دارم

امان ام نمی دهد...

به سراغ اش میروم...

و تماما لذت..

و عذاب قصد ترک و رجوع دوباره...

امان ام نمی دهد

.........................

پ.ن: و روزهایی که ذهن مضمحل میشود از دوری اش... و رجوع دوباره...

پ.ن: پروانه ی دل من در دامی اسیر است/ و عنکبوت آن سیر است...

       نه می تواند بپرد .../ و نه می تواند بمیرد..

        دانته

پ.ن بی ربط: حوصله ام که سر میرود.. خبر بدمی شنوم...

درست مثل همین روزهای ما...

 

طرح:

پیر مرد با همان عصای سفید همیشگی ،با همان قبای سفید همیشگی ، با همان عرق چین وسبز و ریش سفید بلند همیشگی  و از همان خیابان همیشگی عصا زنان، عبور میکند.

در دست دیگرش تسبیحی  خاکی است.

محکم نگهش داشته است. می بوسد می بوید و به چشم میکشد و زیر لب چیزهایی زمزمه میکند . خنده ای لطیف که مشخص است از دلی امیدوار سرچشمه دارد. و این کار همیشگی اوست. انگار جانش بسته به جان تسبیح است...

.

و همه خوب ارزش تسبیح خاکی را میدانند....

.

راه را خوب میشناسد

عصا زنان نزدیک پیچ خیابان میشود...

عصایش از پل میگذرد

و بعد موتور سواری که پیرمرد را نمی بیند

پیرمرد می ترسد

دستش را بالا می آورد

موتور سوار بی آنکه به پیرمرد برخورد کند عبور میکند...

.

 

(چند لحظه بعد)

پیرمرد روی زمین افتاده است و با دستش دنبال چیزی میگردد

اشک و یاُس و درد ...

با دستانش زمین را جستجو می کند

گاهی چیزی می یابد می بوسد و اشک می ریزد...

 

...................................

 

پ.ن۱:زمانی گم شده، شاید نزدیک تر از چهارشنبه عصر ،نوزدهم تیر ماه هشتاد هفت، مکانی سبز، فواره ای که راه را گم کرده بود.... انتظار روزهایی بهتر 

 

پ.ن۲:...مثل کلاغ های دم غروب...

         هیچ جا نیستم،فقط گاهی،یکی از پرهایم می افتد.**

 

 

پ.ن۳:خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد/ خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم

 

 

**:(با اجازه از صاحبش!)

۱۸ تیر هفتاد و هشت

 

هجدهم تیر هشتاد و هفت

و روزهایی که آمد و رفت و خوب...

-رو به روی پنجاه تومنی شب نوزدهم یا بیستم بود و بارانی که لعنت ازش می بارید

-فردای آن روز رو به روی مسجد هدایت... عمویم و دوستانش(که آن روزها ریش بلندی داشتند و بسیجی بودند) را به خاطر دارم که در گوشه ی میدان استقلال کتک میخوردند از جمعیت...

و من هم که قد و قواره ای نه خیلی بلند داشتم... گوشه ای کز کرده بودم ...

- در خیابان امیر آباد(کوی) هم نتوانستم برم.. آن شب ها

روز بیست و دوم .. سر کوچه با دوچرخه پیچیدم جلوی یک اتوبوس که داشت مثا گ.ا.و می راند. ازین بنز قدیمی ها... ترمز دستی را کشید(با آن صدای خرت خرت خرت) آمد و یقه ام را گرفت و چسباندم به کرکره ی یک مغازه...

جو گیر شده بود اساسی و صدتا مسافری هم در اتوبوس از در و دیوارش آویزان بودند..

بچه های مسجد محل و پایگاه بسیج هم که مرا به حساب عمویم می شناختند آمدند و طرف را دوختند به همان کرکره ی معروفه که پدر سوخته فکر کردی مملکت بی صاحاب شده است ... پس ما چی هستیم و این ها...

و من هم  کپ کرده بودم(همان ترسیدن معنا می شود)

و مسافران هم که مثل همیشه در حال بیان و تبیین این جمله بودند که

« آقا صلوات بفرست...!!!» هی آنها صلوات می فرستادند هی راننده می گفت که یه چیزی خورده است... البته کتکش نزدند در حد زهره چشم بود فقط...(به انضمام کی ورم روی گونه راست ...شایدم چپ... دقیق خارم نیست)

 

.

و حالم به هم می خورد از اینکه نماد این اتفاق کسی مثل احمد باطبی شد...

.

و متهوع تر... وقتی این مصاحبه را خواندم.

بخشی از مصاحبه:

«خب اولین کاری که در فرودگاه وین کردی چه بود؟
لپ تابم را بازکردم.اینترنت پر سرعت حیرت زده ام کرد. برای همین اولین کاری که کردم آپ دیت ‏کردن نرم افزارهایم بود. رفتم روی یوتیوپ. فیلم تماشا کردم. حال کردم. هی فایل هارا دانلود می ‏کردم؛ هی دیلیت می کردم. لذت بردم...‏»

....................................

پ.ن: در باب دوره کردن خاطرات آن روزها،

پ.ن:داستان آن پیراهن خونی به زبان خود احمد باطبی

 

 

 

جهانی شدن-8(برای نسل بی صفر -بی یک)

 

الگوها ی اخلاقی؟

اندیشه؟

هدف و غایت بلند پروازی؟

دنیای خصوصی؟

هویت؟

حوزه دوستی؟

و امید به چه چیز و چه کس در آینده ؟

دفاع از آرمانهای کدام کشور؟ نظام؟ و

سبک زندگی شان...

.

نسل چهارم...

 

..........................................

پ.ن: شاید من اشتباه میکنم. ا

پ.ن: نگران  کسانی هستم که غفلت اونا عامل این ماجراهاست-هرکس به هر نحو

پ.ن:واپس زدگی فرهنگی این نسل و آلترناتیوهای رنگارنگ

پ.ن: روزهایی که قطره قطره می آیند،سیل میشوند در دهان مرگ و ما کماکان گیر کرده ایم در لاک

پ.ن: نسل بی صفر- بی یک... آرام وخاکستری

 

زبان عاميانه و زبان علمي

 (تغيير معاني از زبان رسمي به زبان محاوره اي):

 

در جوامع مختلف و در فرهنگ هاي گوناگون معمولا دو نوع اصلي گويش و گفتمان وجود دارد:

1.گويش به زبان رسمي(formal language): اين دسته زبان اصلي و رسمي هر فرهنگ را شامل ميشود . نوشتن و سخن گفتن آموزشي هر كشور جزو اين دسته  به شمار ميرود.

لازم به ذكر است كه زبان آكادميك و علمي هر كشور در دسته زبان رسمي و  آموزشي آن قرار مي كيرد

2.گويش به زبان محاوره اي( in formal language):اين دسته زبان عاميانه  هر فرهنگ و جامعه اي است كه مردم بدان تكلم ميكنند . در اين دسته غير رسمي بودن، و بي پرده سخن گفتن از جمله شاخصه هاي آن محسوب شده و شايد كمي صميمانه تر از نوع رسمي آن باشد

در هر جامعه و بستري از تعاملات روزمره غالبا كلماتي استفاده و به چشم ميخورد كه داراي ساختاري آكادميك و اصطلاحي علمي محسوب ميشود، اما از آنجا كه در بطن جامعه رواج يافته است دچار تغيير معني واژگاني شده و برداشت هاي متفاوت و- در بعضي مواقع -متناقضي از آن به گوش مي رسد. اين اصطلاحات كه در زبان عاميانه شايد تعبيري چون«قلنبه گويي » واين دسته اصطلاحات را به همراه دارد؛ گاهي آنقدر شيوع پيدا ميكند كه ديگر از آن فرهنگ عاميانه شده و با معنايي جداي از معناي اصلي آن هويت مي يابد.

در اين تحقيق كوتاه به بررسي بيست مورد از اين اصطلاحات و لغاتي ميپردازيم كه ابتدا در چارچوب زبان رسمي و فرمال قرار مي گرفته و اينك در دسته زبان محاوره اي دچار گشتار زباني،تغيير و يا كوچك شدن معنايي شده اند  

 

 

 

 

 

 

1- سانسور: حذف و قيچي كردن بخش هايي از فيلم و متون كتاب ها كه به لحاظ اخلاقي منحرف محسوب ميشود

تعریف علمی: مراد از سانسور جلوگیری قدرت ( سیاسی، دینی یا جز اینها ) از بیان آشکار هر نوع عقیده ای که برای قدرت و برای نظام سیاسی یا اخلاقی ای که قدرت حامی آن است خطرناک انگاشته می شود

 

2- سمبل: به معنای الگو و نماد خوب نيكو محسوب ميشود.

تعریف علمی: سمبل بازنمای ساده،روشن و در خور شناسایی از یک امر و مساله پیچیده و مبهم است و برعکس گاهی هم نماینده ی امری به ظاهر(نه واقعا) ساده است یا احتمالا از امری ساده،مفهومی،پرتکلف و پیچیده ارائه می دهد.

 

3- تابو: چیزی كه حرف زدن در مورد آن زشت است و بي سرم و حيايي لتقي ميشود.

تعریف علمی: تابو نوعی منع سنتی-اجتماعی است و در تعدیل و تنظیم روابط اجتماعی مردم در جامعه های مختلف نقش بسزا داشته باشد.

 

4- مد: پدیده ای که بی بند و باری،بي قيدي ، ولخرجي و بي ثباتي را نشان ميدهد

تعریف علمی:  مد را می توان به صورت شکل ها یا الگوهای غیر منطقی و ناپایدار رفتاری تعریف کرد که به طور مکرر در جوامعی به وجود می آید که دارای نمادهای پایگاه ثابت نیستند

 

5- طبقه ی اجتماعی:جايگاه و موقعيت شغلي و خانوادگي هر فرد در جامعه به لحاظ مادي و اجتماعي

تعریف علمی: مجموعه ی اشخاصی که در یک جامعه،ساختار و کارکردهای اجتماعی همسان،منافع و مصالح مشابه و شرایط تقریبا مساوی دارند.

 

    6- بهنجار: درست، شايسته و مناسب اخلاق عمومي

تعریف علمی: بهنجار یا به قاعده به امری اطلاق کنند که تقریبا با استاندارد رفتار مناسب و اصل اساسی معمول و مورد نیاز هر جامعه هماهنگ و همگام باشد.

 

7- جامعه: تعدادی از افراد که در یک سرزمین مشخص زندگی می کنند كه داراي مشتركاتي نيز هستند

تعریف علمی: جامعه انسانی،شامل عده ای،گروهی یا گروه هایی از مردم است،که در جایی ساکن اند و دارای نهاد ها،سازمان ها،مقررات و قواعد، تاسیسات خاص اجتماعی،اعتقادات و ارزش ها و نیز روابطی هستند،امور ومسائل مشترک دارند،هدف یا هدف هایی را تعقیب می کنند و مشارکت شان ارادی و آگاهانه است و ارتباطات آنان منشا همه نوع فعالیت می گردد.

 

8- مهاجرت: نقل مکان افراد از يك مكان به مكان ديگر براي كار و يا مشكلات سياسي

تعریف علمی: به عمل انتقال از یک نقطه به نقطه ی دیگر،از یک کشور به کشور دیگر را به منظور استقرار و اسکان و اقامت،مهاجرت گویند.

 

9- فرهنگ: ارزش ها، اعتقادات و آداب و رسوم در یک جامعه را فرهنگ می گویند.

تعریف علمی: راه و رسم و وسائل زندگی که در میان اعضای یک جامعه رایج است و افراد جامعه به نحوی مستقیم یا غیر مستقیم،از طریق تعلیم و تربیت،آنها را،کم وبیش،از نسلی به نسل دیگر نقل می دهند و در این راه معمولا تغییر وتحویلی،گرچه ناچیزباشد هم در اجزاء و عناصر و هم به درجاتی در کلیت فرهنگ روی می دهد.

 

 

    10- مشروعیت: عملی که از لحاظ اخلاق عمومي و اخلاق ديني جامعه درست و قابل قبول باشد

تعریف علمی: اعتبار قانونی یافتن و مورد قبول قرار گرفتن از جانب یکایک حکمرانان، نهادها و نهضت های سیاسی

 

 

11- جامعه شناسی: علمی که به مطالعه جامعه مي پردازد و كار سختي نيست و همه در مورد آن مي توانند صحبت كنند

تعریف علمی: جامعه شناسی به عنوان یکی از علوم اجتماعی و نیز ناظر و در رابطه با همه ی علوم اجتماعی،علم امور و پدیده های اجتماعی و رابطه های آن هاست و موضوع آن تشریح و تبیین منتظم امور اجتماعی است.

 

12- کودتا: انقلاب ناگهاني و دروني نيروهاي نظامي بر عليه حاكميت موجود

تعریف علمی: کودتا در اصطلاح به مفهوم وارد آوردن ضربه ای ناگهانی،بر ضد حکومت مستقر،در جهت ساقط کردن آن است. کودتا غالبا توسط عده ی معدودی یا گروهی منسجم از دست اندرکاران حکومت یا ارتشیان صورت می گیرد.

 

13- تقلید: تکرار عمل دیگران را تقلید می گویند. كه در ايران بار معنايي اسلامي نيز دارد.

تعریف علمی: تقلید در مطالعات انسانی و اجتماعی نوعی تکرار و تمرین کنش ها وعمل ها است که در مقابل آفرینش و اجتهاد قرار دارد.

 

14- دموکراسی: شرکت مردم در انتخابات را فقط نماد آن مي دانند و آنرا دروغ تلقي مي كنند

تعریف علمی: دموکراسی بر" حکومت مردم بر مردم" و نیز در نگرشی دیگر بر" حکومت مردم بر مردم و برای مردم " اطلاق می شود.

 

15- ایدئولوژی: مجموعه ی رفتار های یک فرد كه جنبه ي ارزشي و اعتقادي دارد

تعریف علمی: ایدئولوژی شامل مجموعه ای از اندیشه های سیاسی،حقوقی،اقتصادی،فلسفی دینی و اخلاقی است.

 

 

      16  -سکولار: كسي كه نه خدا مي شناسد و نه دين و نه پيغمبر. ملحد از خدا بي خبر

     تعريف علمي: زندگی ما دی و دنیوی که مذهب را زیاد دخالت نمیدهد و به طور كلي حوزه ي دين و سياست را جدا دانسته و در روند زندگي        دنيوي ايدئولو‍ژي تعريف ديگري دارد

 

 

 

 

17-انقلاب: به هر تغيير ناگهاني و معمولا آميخته با خشونتي اطلاق مي شود كه در يك جامعه روي مي دهد. كه معمولا همه فكر ميكنند با شورش و هرج و مرج و قتل و غارت همراه است.

 

 

 

 تعريف علمي:در علوم اجتماعي اصطلاح انقلاب را براي توصيف دگدگوني تام در ساختار اجتماعي محفوظ نگه مي دارند (كودتا).

 

 

18-آداب: : تمام اخلاقيات و رفتارهاي درستي كه عدم رعايت آن زشت و بي فرهنگي محسوب ميشود . به آن بي ادبي و بي تربيتي گفته ميشود

 

تعريف علمي:اغلب براي اشاره به هرالگوي قاعده مندانه در امر تعامل به كار مي رود و در   مردمشناسي هرگونه اعمال تشريفاتي كه از الگوهاي موضوعه پيروي مي كند و از طريق نماد ها منظور همگاني را مي رساند جزء اداب به حساب مي آيد.

 

 

20-اعتياد: معتاد كسي است كه به مواد مخدر معتاد باشد بدون در نظر گرفتن ساير موارد. معتاد غالبا به افرادي تلقي ميشود كه در گوشه و كنار خيابان ها افتاده اند و معلوم الحال در حال مرگ اند. كثيف و فقير هم هستند

 

تعريف علمي:در جامعه شناسي خود را وقف آداب نكوهيده كردن ، ابتلاي اسارت آميز به ماده اي ( مخدر) كه از نظر جسمي يا اجتماعي زيانبخش شمرده مي شود .

 

 

 

 

 

 

هنر عشق ورزیدن(خلاصه و یادداشتی بر کتاب اریک فروم)

 

 

 

مقدمه:

 

جامعه شناسی مثل گیدنز عشق را یک رابطه اجتماعی می داند که در زمینه اجتماعی خاصی شکل پیدا می کند.

 

گیدنز می گوید: «در جامعه سنتی عشق وجود ندارد و عشق محصول دنیای مدرن است،جایی که فردیت رشد پیدا می کند و خواسته های فردی اولویت پیدا می کنند.

 

گیدنز عشق را در جامعه ی سنتی نمی پذیرد و آن را میل سرکوب شده می داند که در قالب اشعار نمود پیدا می کند.

 

لذا در هیچ کجا شعری وجود ندارد که شاعر در وصف عشق گفته باشد و سر انجام آن تحقق یافته باشد. همیشه دوری یار و فراق گفته میشود. چون اصلا وجود ندارد و همین که وجود ندارد ارزش است. 

 بررسی نوع روابط بشری در ساختارهای امروزین جوامع پیش فرضه ها و قواعد جدیدی را به همراه دارد. اثر تببن روابط تغییر یافته است و این بدین معنی است که دیگر از یک جامعه توقع لحاظ کردن و پایبندی به ساختارهای دنیای سنتی نمی رود. البته این مسئله ای که عنوان میکنم هرگز به معنای فراموشی بی هویتی و عدم جواب دهی قواعد گذشته نیست بلکه توجه به این نکته باید قابل توجه باشد که ساختارهای جهان مدرن(و یا به تعبیر کسانی چون بارت و اریک فروم پسا مدرن)

 

شالوده شکنی های خاص خود را دارد.فروم در کتاب هنر عشق ورزیدن نیز به برخی از مناسبات جهان امروزی و مفهوم علاقه ،انگیزه و حس رابط انسانی اشاراتی دارد که در نوع خود اثری بسیار موفق را پدید آورده است.

 

 

هنر عشق ورزیدن

 

 

فروم در این کتاب به ما می آموزد که عشق ورزیدن یک هنر است و مانند هر هنر دیگری به آموزش و تجربه نیاز دارد . دیگر اینکه عشق یک فعالیت است و مثل هر فعالیت دیگری صرف توجه ، انرژی و وقت می خواهد ...و هزاران نکته دیگر! ( اگز بخواهم نکاتی را که در این کتاب به آنها اشاره شده یک به یک بشمارم مسلما از حجم خود کتاب بیشتر خواهد شد چون حرفهای پنهان در بین سطورآن بیش از واژگانش می باشد).

اما آن چه این کتاب را از آثار به ظاهر مشابه نظیر کتابهای لئوبیو سکالیا و جان گری و ... متمایز می سازد این است که فروم دستور العمل ارائه نمی دهد و حتی اگر این کار را هم بکند مسلما خواننده را کاملا توجیه کرده است. مثلا شما در کتاب ( عشق و دیگر هیچ ) سکالیا می خوانید که باید عشق را ابراز کرد و نهایت دلیلی که می آورد این است که این عمل به تداوم و استحکام رابطه می انجامد و با کمی دقت مشخص است که همین دلیل خود نیاز به یک ( چرا؟ ) دارد!!

حال آنکه فروم تحلیل می کند ، چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه . سپس از تحلیل هایش نتیجه می گیرد و این نتیجه گیری حتی اگر دستورالعمل هم باشد به علت خاستگاه منطقی اش قابل پذیرش خواهد بود.

نتیجه این تفاوت ، به نظر من ، این است که کتابهای امثال سکالیا یا گری ، علی رغم اینکه سرشار از حقیقت است ، آثار عملی چندانی در خواننده ندارد مگر اینکه لااقل خواننده اندکی - از لحاظ آگاهی نه دانایی ( به تفاوت این دو پیش از این اشاره کرده ام ) - در مسیر نویسنده باشد اما این اثر فروم ، شما را به سوی راه هدایت می کند مگر اینکه دقیق نخوانید یا اینکه بخواهید لجاجت بورزید.

نکته مهم دیگر در سبک نوشتاری این متفکر، آوردن شاهد از منابع مختلف است : از انجیل و تورات گرفته تا کتب مذهبی بودایی و تائویسم و از آثار اکهارت و مارکس و اسپینوزا تا اشعار مولانا جلال الدین ! و این خود بر زیبایی ، نفوذ و اعتبار کلام او می افزاید.

فروم در این کتاب ابتدا نظریه عشق خود را شرح می دهد سپس عشق را به انواعی تقسیم می کند:

- عشق برادرانه - عشق مادرانه - عشق جنسی

 

عشق احساسی شخصی است که هر کس فقط خودش آن را می تواند درک کند...

 

عشق ورزیدن یک هنر است که باید یاد گرفت

 

...عوامل یادگیری هنر عشق ورزیدن:

 

 

انظباط:

 برای فرا گرفتن هر هنری قبل از همه چیز باید انضباط داشت

 

تمرکز:

در حقیقت، توانایی تمرکز دادن فکر، به معنی توانایی تنها بودن با خویش است.

 

توانایی تنها ماندن لازمه ی توانایی دوست داشتن است. هر کس که سعی کرده است دمی با خودش تنها باشد، به اشکال آن پی برده است...

 

اساس تمرکز حواس در مناسبات افراد این است که شخص بتواند به سخنان دیگران گوش بدهد. اما مردم بیشتر به دیگران گوش می دهند، حتی آنها را نصیحت می کنند، بدون اینکه واقعاً به آنها گوش داده باشند.

 

احتیاج به تذکر نیست که کسانی که همدیگر را دوست دارند، بیشتر از هر کس باید به تمرین تمرکز بپردازند. آنان باید یاد بگیرند به هم نزدیک باشند، بدون اینکه به بهانه های مختلفی که رایج و عادی است، از هم بگریزند.

 

هیچ کس نمی تواند بدون اینکه نسبت به حالات خود حساس شود، تمرکز حواس بیابد.

 

علاوه بر این، نسبت به ندای درونی خود_ که غالباً بیدرنگ علت اضطراب و افسردگی و خشم ما را به ما باز می گوید_ گوش شنوا داشته باشیم.

 

باید بکوشم تا بدون توجه به علایق، احتیاجها و ترسهایم، بین تصویری که خودم از شخص دیگر و رفتارش دارم_ تصویری که به سبب خود فریفتگی من شکسته و تحریف شده است_ با واقعیت آن شخص، آنچنانکه هست، تمیز قائل شوم. اگر بتوانیم واقعبین و با شعور باشیم، نیمی از راه هنر عشق را پیموده ایم.

 

توانایی دوست داشتن بستگی به استعداد شخص دارد که از حالت خود فریفتگی به در آید و پیوند های طبیعی خود را با محارم خویش ( مادر و طایفه) بگسلد، و نیز بستگی به این دارد تا چه حد استعداد رشد دارد.

 

تولد دوباره و بیدار شدن یک شرط ضروری دیگر دارد

 

 

ایمان:

 

 تمرین هنر عشق ورزیدن، به تمرین ایمان داشتن نیازمند است.

 

مهمترین جنبه ایمان خردمندانه این نیست که به چیز خاصی عقیده داشته باشیم، بلکه عبارت است از صفت یقین و قاطعیتی که در عقیده ی ما باید باشد.

 

«ایمان داشتن به دیگری»: یعنی اعتقاد به پایداری و تغییر ناپذیری رویه های اساسی وی و به بنیاد شخصیت و عشق او. منظور این نیست، که شخص نمی تواند عقاید خود را تغییر دهد، بلکه مقصود آن است که انگیزه های اساسی او به جای خود باقی می مانند. مثلاً احترام او به زندگی و شئون انسان جزئی از هستی اوست، و دستخوش تغییر نمی شود.

 

به گفته ی نیچه، بشر را می توان از روی ظرفیتی که برای قول دادن دارد، شناخت.

 

ایمان، به شهامت و توانایی و تن به خطر دادن نیاز دارد و آدمی باید آمادگی آن را داشته باشد، که درد و سر خوردگی را بپذیرد.

 

دوست داشتن و محبوب بودن احتیاج به شهامت دارد، شهامت برای داوری درباره ارزشهای خاصی که غایت آرزوهای ماست، و شهامت برای پیش رفتن و به خطر انداختن همه چیز به خاطر این ارزشها.

 

باید تمرین کنیم که چه زمانی از زندگی ایمان خود را از دست داده ایم، ترسو شده ایم و...اگر اینها را تشخیص بدهیم، در خواهیم یافت که اگرچه  شخص آگاهانه از محبوب نبودن می ترسد، در واقع، به طور نا خود آگاه از دوست داشتن بیم دارد.

 

دوست داشتن بدین معنی که انسان خود را بدون هیچ ضمانتی واگذارد، خود را به طور کامل تسلیم کند، فقط به امیدی که عشقش ممکن است در معشوق، ایجاد عشق متقابل کند.

عشق ایمان است، و آنکه ایمانش کم است از عشق بهره چندانی نخواهد داشت...

عشق به خود - عشق به خدا

 

خدا:

به طور کلی در تمام ادیان خدا پرست(تعداد مهم نیست)خدا به منزله برترین ارزش و مطلوبترین خیر است پس معنی خدا بستگی به این دارد که شخص خیر مطلوب را چه میداند .در نخستین دوران تاریخ گرچه پیوند آدمی با طبیعت از هم گسیخته بود اما کمال خود را در بازگشت و یکی شدن با جهان طبیعت می دانست و بیجانیست که بفهمیم حیوانی را به عنوان خدا می پرستیدند .اما انسان به علت کمال پذیر بودنش از این مرحله ابتدایی گذر کرد و چون در کارهای دستی تخصص یافته و دیگر زندگی اش به موهبتهای طبیعی بستگی ندارد مصنوعات خود را تبدیل به خدا کرد و در مرحله بعد زمانی که می فهمند انسان بالاترین و شریفترین موجود روی زمین است بت ها شمایل انسانی پیدا می کنند .در این مرحله سیر تکامل در دو جهت طی میشود :یکی تکاملی که به جنسیت خدایان اشاره می کند و دیگری درجه بلوغی که انسان کسب کرده و کمالی که ماهیت خدایان و عشق انسان را به آن تعیین می کند.

 

جنسیت:

بر اساس تحقیقاتی که به عمل آمده دیگر شکی نیست که لا اقل در بسیاری از فرهنگ ها مرحله مادر سالاری قبل از پدر سالاری وجود داشته است.

 

در مادر سالاری بالاترین مخلوق مادر است : عشق مادر بدون شرط است عشق مادر مبتنی بر برابری است همه انسانها برابرند چون همه کودکان یک مادرند.

 

پدرسالاری : در این مرحله پدر جای مادر را می گیرد .طبیعت عشق پدرانه این است که دستور بدهد و قوانینی طرح کند.او آن پسری را بیشتر دوست دارد که به خودش مانند تر است و بهتر فرمان می برد . چنین پسری مناسبترین جانشین پدر و وارث شغل او خواهد بود .(نوح، ابراهیم، عیسی، موسی،حضرت محمد (ص)،جنبه پدر سالاری مرا وادار می سازد که خدا را مانند یک پدر دوست بدارم و در جنبه مادری مادر سالاری خدا را همانند مادری تصور می کنم که همه جا را در آغوش دارد

 

حال برگردیم به تکامل عشق به خدا...

 

بشر از مادر سالاری به پدرسالاری گرایید و ما باید تکامل عشق را در دین پدر سالاری دنبال کنیم .در اوایل این دوره تکاملی به خدایی مستبد و حسود برمی خوریم که انسانی را که آفریده ملک خود می داند و مختار است با او هر چه دلش خواست بکند .در این مرحله است که انسان را از بهشت دور می اندازد تا مبادا از میوه درخت دانش بخورد و خود خدایی بشود .حتی تصمیم میگیرد با سیل نژاد بشری را منهدم کند و چون هیچکس به جز نوح رضایت خدا را جلب نمی کند،نوح مجبور می شود یگانه پسر محبوبش را نابود کند تا عشقش را به خدا اثبات کند.

 

اما بعد از این است که خدا پیمان می بندد دیگر نژاد بشری را نابود نسازد و از صورت رییس قبیله ای مستبد درمی آید و به پدری مهربان مبدل می شود و از این هم فراتر می رود و خدای پدر همانند مظاهر خویش می شود .خدا حقیقت است خدا عدالت است خدا عشق است .در این تکامل خدا دیگر شخص نیست پس نمی تواند نام داشته باشد چون نام همیشه به یک شخص یا چیزی محدود و متناهی اشاره می کند.

 

خداوند در جواب به موسی که از او می خواهد نامش را بداند می گوید :من هستم آن که هستم . این هستی یعنی خدا نامتناهی هست و به تعبیری دیگر : نام من بینامی است ، پس بشر باید بداند که از ساختن تصویر خدا منع شده است و نباید به بیهوده نام او را به زبان بیاورد و سرانجام اینکه باید به کلی از بردن نام او خودداری کند و همچنین نباید به خدا صفات ثبوتی نسبت داد . از خدا به عنوان عقل کل و قادر مطلق نام بردن در حکم تنزل او به مرتبه شخص است پس بالاترین کاری که میشود انجام داد این است که بگوییم خدا چه نیست و اثبات کنیم که او محدود نیست ،ظالم نیست .(که این کار فوق العاده سختی است ، فقط کافیست که بگی من با خدا کاری ندارم ولی تو همین مدت ببین اسم خدا رو میاری و چقدر خدارو قسم می خوری انگار خدا شده نقل و نبات که داریم بهم بذل و بخشش می کنیم).

 

اما هنوز بسیاری هستند که از نیاز کودکانه خود جدا نشده اند آنها هنوز نیازمند نجات دهنده است و حتی کسی که تنبیه کند و پدری که هرگاه مطیع او بودم دوستم بدارد.

 

اما انسانی که این کودکی را گذرانده چگونه عمل می کند : او خدا را پدر مادر نمی بیند تا از آنها تقاضایی کند پس دعا نمی کند . او به اصولی که خدا نماینده آنهاست ایمان دارد . اندیشه او حقیقت و زندگی او عشق و عدالت است.

 

سرانجام هرگز درباره خدا حرفی نمیزند حتی نام او را بر زبان نمی آورد برای او عشق به خدا ، اگر لازم باشد که این نام را بر زبان بیاورد یعنی اشتیاق به کسب توانایی کامل برای دوست داشتن ، اشتیاق کامل برای تحقق بخشیدن چیزهایی در نفس خود که خدا مظهر آنهاست.

 

اما پس اینهمه اختلاف نظرها در مورد خدا از چه می تواند باشد . این اختلاف نظرها رو در داستان چند نفر که از آنها سوال شده است فیلی را در تاریکی توصیف کنند بیان شده است . یکی از آنها وقتی خرطوم فیل را لمس می کند می گوید : این حیوان مثل یک ناودان است . دیگری گوشش را لمس میکند و میگوید : این حیوان مثل یک بادبزن است . سومی پاهای فیل را لمس می کند و می گوید : این حیوان به ستونی ماند . 

 

و در آخر هم باید اشاره شود که عشق به خدا نمیتواند از عشق نسبت به پدر و مادر جدا باشد . انسان مقابل خدا همچون یک کودک مقابل پدر و مادر است . کودک در بدو تولد احساس شدیدی نسبت به مادر پیدا می کند سپس او رو به پدر می کند ولی به هنگام بلوغ کامل آدمی خود را از پدر و مادر آزاد می سازد او دیگر اصول پدر و مادر را در خود جایگزین کرده وخود پدر و مادر خود شده.

 

ولی در نهایت هم حق مطلب با این جمله لایو تسو ادا میشه :

 آن که تایو را میشناسد رغبتی ندارد که درباره او سخن بگوید آن که به هر حال آماده است درباره او سخن بگوید او را نمی شناسد.

 ...................................................................

 

بخش هایی از کتاب:

 

صفحه 120

" اكنون يكي از انواع متداول عشق نوروتيك را بررسي مي‌كنيم كه در مرداني ديده مي‌شود كه از نظر تكامل عاطفي هنوز در قيد بستگي‌هاي كودكانه به مادر خود مانده‌اند. ... . اين مردان غالبا بسيار مهربان و دلپذيرند، ولي رابطه آنها با معشوق ... سطحي و عاري از مسئوليت است. هدف آنان اين است كه معشوق باشند نه عاشق. در اينگونه مردان معمولا نوعي تمايلات بيهوده بزرگي و جلال وجود دارد ... . اما بعد از مدتي كه زن ديگر طبق انتظارات عجيب و غريب آنها رفتار نمي‌كند تعارضات و آزردگي‌هاي بسيار در آنان بوجود مي‌آيد. ... . اين مردان اغلب رفتار محبت‌آميز خود و علاقه به خرسند كردن ديگران را با عشق اصيل اشتباه مي‌كنند و به اين نتيجه مي‌رسند كه با آنها ظالمانه رفتار شده است. آنان خود را بهترين عاشق مي‌دانند و به تلخي از ناسپاسي معشوق‌هاي خود گله مي‌كنند."

 

صفحه 153

"در حاليكه ايمان ناخردمندانه حقيقت پنداشتن چيزي است فقط به خاطر اينكه قدرتي آن را توصيه كرده است يا اكثريت قبولش دارند، ايمان خردمندانه از اعتقادي مستقل سرچشمه مي‌گيرد كه بر پايه تفكر و مشاهده ثمر بخش استوار است، ولو آنكه مغاير عقيده اكثريت باشد. ... . ايمان داشتن به ديگري يعني اعتقاد به پايداري و تغيير ناپذيري رويه‌هاي اساسي وي و به بنياد شخصيت و عشق او."

 

صفحه 141:

"در حاليكه ايمان ناخردمندانه حقيقت پنداشتن چيزي است فقط به خاطر اينكه قدرتي آن را توصيه كرده است يا اكثريت قبولش دارند، ايمان خردمندانه از اعتقادي مستقل سرچشمه مي‌گيرد كه بر پايه تفكر و مشاهده ثمر بخش استوار است، ولو آنكه مغاير عقيده اكثريت باشد. ... . ايمان داشتن به ديگري يعني اعتقاد به پايداري و تغيير ناپذيري رويه‌هاي اساسي وي و به بنياد شخصيت و عشق او."

 

صفحه 74

عاشق بودن تنها يك احساس شديد نيست، بلكه تصميم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط يك احساس بود، ديگر پايداري در اين قول كه همديگر را تا ابد دوست خواهيم داشت، مفهوم پيدا نمي‌كرد. احساس مي‌آيد و ممكن است خودبخود زايل شود."

 .........................................................

 

 منابع:

 جزوه درسی انسان شناسی فرهنگی. دکتر نعنتالله فاضلی. دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه

طباطبایی

 

هنر عشق ورزيدن، اثر اريك فروم، ترجمه پوري سلطاني، انتشارات مرواريد، چاپ 23، 1384.

 

مطالعات شخصی این طرف اون طرف

 

 

 

 

 

 

 

لوطی گری و جهانی شدن(6)

 

هو الاول و الاخر...

و اینگونه مردان را به حصار زنانه میکشند ...

.

مترو

..................................

پ.ن: و تازه نه اول و نه آخر بلکه می آیند در همان واگن های مردانه(به سان نیروهای نفوذی دشمن فرصی) زل میزنند به حلق مردان که بلند شوید تا یک خانوم بنشیند.

پ.ن: و بدا به حال مردی که زنی در پیش چشمان او  ایستاده و او نشسته باشد. چشمان مرام و معرفت و لوتی گری ایرانی به ازای هر ایستگاه قیامت و آتش را پیش چشمان مرد نشسته تداعی میکنند. تا بدان جا که مرد نشسته به مردانگی و کار درستش شک میکند و تا سه روز عذاب وجدان و طلب استغفار و این ها دارد

پ.ن: مرد جان به لب رسیده را چه نام است!!!

پ.ن: به خدا اگر زنان منظور بدی داشته باشند. نه که مترو در  حال حرکت است و ترس جا ماندن!! می آیند این طرف... و به خدا اگر راضی باشند که آقایی جایش را به آنها بدهد... آب میشوند!!

پ.ن: به ابولفضل عزیز که بیچاره با آن وزن و هیکل همه اش درگیر مرام و لوطی گری ایرانی است :دی

پ.ن: با این پست گورم را به دست خودم کندم!!

پشت پرده

 

 

بهای نفت از هر بشکه ۱۴۰ دلار گذشت...

-----------------------------

پ.ن: ننویسم خیلی بهتره

درد جاودانگی

 

 

آن ‌كه «چرا»يي براي زيستن دارد،

هر «چگونه»اي را مي‌‌تواند تحمّل كند.

(نیچه)

 

...............................................

پ.ن: تمام می شود... می میری و فراموش میشوی...

پ.ن: شک نکن...

سادگی...

 

 طرح ..

کاراکتر اول:

زن،۳۰ ساله، با لباسی شبیه لباس خانگی،دامن و پیراهن و روسری و چادر گل دار ، دست راستش کیف پول که گره چادر  زیر گلویش را نگه داشته و دست چپش  دست یک دختر بچه سه ساله را گرفته است

کاراکتر دوم:

 دختر بچه سه ساله، لباس دامن سر هم ،جوراب شلواری سفید و موهای بلند که از دو طرف سر بسته شده، ریز نقش و زیبا با کفشهای قرمز  کمی شیطان در راه رفتن

کاراکتر سوم:

زن،۳۶ ساله، کمی ناسالم(به لحاظ عقلی) که خیلی به چشم نمی آید. همان سبک لباس خانگی و چادر گل دار تیره، دمپایی . کیف پول و زنبیل در دستش. موهای سفید و سیاهش از زیر روسری مشکی اش بیرو زده است

.....................

*

روز-بیرونی-کوچه

در یک کوچه باریک که یک طرفش ماشین پارک شده است و چند پسر بچه در حال بازی فوتبال هستند

(دوربین تیل شات .../ سه کاراکتر به سمت انتهای کوچه در حرکت هستند)

 

*

روز-بیرونی -بازار

لوکیشن: جایی شبیه بازار تره بار یا بازارچه تجریش که مسقف هست.شبیه بازاچه های قدیمی... صدای هیاهوی خرید(آمبیانس محیطی). دست فروش. چرخ حمل بار .

........................................................

*

زن اول: من یه کم تو این مغازه خرید دارم زهره خانم،یه دقیقه دست یاسمن رو بگیر گم نشه زودی بر می گردم

زن دوم: چشم،برو خیالت راحت

یاسمن: مامان بستنی میخوام

زن اول: (در حالیکه  داره گیف پولش رو باز میکنه یه ۲۰۰ تومنی میده به زهره خانم)

          بی زحمت از اون مغازه(اشاره با گردن و چشم) 

 بیا، بی زحمت براش یه بستنی هم بخر

زن اول داخل فروشگاه میشود و زند دوم دست کودک را سفت گرفته و در حال رفتن به سمت مغازه بستنی فروشی هستند.

(دوربین- تیل شات از دست کودک و دردست زن و حرکت به سمت سقف بازار.

حرکت دوربین به لانگ شات از پرواز پرنده ای  آشیانه کرده از این سوی قاب به سمت دیگر)..

.

(زن اول رو به زن دوم با حالتی پر از تشویش و عصبانی)

زن آول: یاسمن کجاست؟ ..... زهره خانم بچه ام کو؟ گم اش کردی

(با لبخندی که از کند ذهنی شاید باشد.... و با لحنی بسیار منطقی و مناسب)

زن دوم:

نگران نباش، تو بستنی فروشی یه زن جوون کلی قربون صدقه اش رفت و نوازشش کرد. بعد گفت که من بچه دار نمی شم. کاش تو دختر من بودی. منم گفتم بیا.. یاسمن برای تو... مامانش یه بچه دیگه داره... پسره ... اما خوب بچه داره... اینو تو ببر که بچه نداری.. بعدش هم چون خجالت نکشه سرمو انداختم پایین و اومدم...

(حرکت دوربین از کلوزاپ زن اول به حالت تیل شات زن دوم و از میان هر دو زنی جوان با چادر مشکی که دست دختر بچه را گرفته و در حال دور شدن در انتهای قاب هستند)

........................

پ.ن: سادگی!!.... سادگی... سادگی...

 

 

 

شدن...(در باب نو شدن سال ها)

 

بگریز،دوست من

به تنهایی ات بگریز!

تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم...

.

پایان تنهایی آغاز بازار است.و از آنجا که بازار آغاز می شود ،همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز- وز مگسان زهر آگین...

.

در جهان بهترین چیز هار ار ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنرا به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را "مردان بزرگ" می خوانند.

مردم از بزرگی،یعنی آفرینندگی چیزی نمی دانند. اما کششی است  ایشان را به نمایشگران و بازیگران چیز های بزرگ....

.

جهان گرد پایه گذاران ارزش های نو میگردد:با گردشی ناپیدا.اما مردم و نام گرد نماشگران میگردند:چنین است "راه و رسم جهان".

.

نمایشگر را جانی است،اما جانی نه چندان با وجدان.ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می کند-ایمان به خویشتن خویش!

فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او ،همچون مردم حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده.

در نظر-ش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقل مردم را دزدین،یعنی باوراندن. و خون نزد او بهین حجت است....

.

پر است بازار از دلقکان با وقار. و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگاران این دم اند.

اما درم بر ایشان زور می آورد و از تو نیز"آری" یا "نه" می طلبند.

       

            وای بر تو که می خواهی کرسی ات را میان "باد" و "مباد" بگذاری...

(چنین گفت زردشت،نیچه،در باب مگسان بازار)

***********

و دوباره روز می شود و شب می شود و دائما در تکرار است.

 چرخشی که از  تو آغاز میشود و به تو پایان می پذیرد. در جستجوی بهترین نبوده ام

که اساسا بهترین را ارجی نیست مادامی که قدری نباشد از بهترین و اساسا بهترین در پی بهترین نیست

روزگاری میرسد که او را بهترین خطاب می کنند و این یعنی معامله ای که تو با او انجام میدهی...

و اگر جز او باشد می شود "درد جاودانگی".

و "بودن" و " ماندن" و "زیستن" این هاست گزاره هایی که به نحوی در حیات تجلی می یابند . این روزها حال و هوای خوبی در پی ندارند چرا که روزها بی قدر است

 برای ذهنی که حیات را قدر ی نداند...

و شکر برای"هوالاولین والاخرین"ی که لحظه لحظه حیات  سرشار از اوست

بی آنکه قدری باشد برای ما از لحظه لحظه" حیات" و "بودن"-ش..

.

بی تو جانا قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر سر من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد

یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد....

و ذکر می گیرد لبت لبا لب...  و تکرار و تکرار و تکرار تا لبریز شوی .. تا مست شوی...

و غرق در ذاتی که تماما قدر است و تماما "ترین"...

پر میشوی در لسان و محو میشود در وجود ذره ذره هایی از او که این بار قدر دارد

و چه شیرین و زیباست نبودنی که تنها او با تو باشد...

...............................................................

پ.ن: امروز یه سال دیگه رفت روی چند سال قبل زندگی ام ..جای تبریک ...؟؟ نمی دونم  چون اساسا هنوز بدل به امری مبارک نشده و لی سر در جمع کل سال خوبی ؟؟... بدی نبود..:دی

پ.ن: نوشته بالا هدیه تولد خودم بود به خودم که خیلی خیلی دوست دارمش

(البته بخش نوشته های نیچه رو گفتم . پایین ش که هیچ)

پ.ن: حتمن کامل این رو بخونید." درباب مگسان بازار". اونم با ترجمه داریوش آشوری(نشر آگه)

پ.ن: و اما مصیبتی به نام فال برای خردادی ها که ما را...

(هر کی فهمید خردادی هستیم هر چی فحش بود داد به ما که نمی دونم دو رو هستی و دو تا زن داری و دو تا دو تا میری شمال و دو بار زندگی میکنی دوبار به خاک سیاه مینشینی دوبار خاک بر سرت میشه و...  د آخه چرااااا؟؟؟ )

قصه ای شده که باید ببینم چیه این فلسفه اش و به عنوان یه پدیده جامعه شناسی روش کار کنم...

... در تمام موارد بالا در اولیش هم گیر کرده ایم .. نگین آقا ...

پ.ن: و به همه ی دوستان خردادی که امسال شدیدا زیاد شدند هم تبریک میگم از همین جا... فهمیدن من خردادی ام ... رفتن شناسنامه عوض کردن.. :دی

پ.ن: تولد-م مبارک

مرگ و پیرمرد نا بینا

 

ما چشممان کور بود

شما چرا در چاه افتادید «آقا»...!!

 

طرح:

کاراکتر اول:

جوانی ۲۴-۲۳ ساله ،با عصای سفید،تکیده و کمی سبزه، و موهایی کوتاه و عینک آفتابی سیاه طرح قدیمی، خوش رو و کمی شوخ طبع، یک ساعت بند چرمی ساده به دست راست

کاراکتر دوم:

 پیرمردی سر حال، کمی چاق و چار شانه، ته ریش، کت شلوار و تسبیح و انگشتر عقیق و موهایی شانه شده، و کمی جدی

لوکیشن: کوچه باغ با انتهایی نا پیدا،درختان با شاخه سار زیاد،راه خاکی، و جویی کوچک..

اکشن(حرکت!) : قدم زدن پیرمرد نا بینا در کنار جوان بی خیال!!!

...........................................

پ.ن: مرگ نا آگاهانه درست مصداق واقعی زندگی نا آگاهانه است

پ.ن: زندگی نا آگاهانه دلیلی بر بروز مرگ نا آگاهانه نیست

 

و ناگهان بخشی از کودکیت می رود...

 

 

نادر ابراهیمی

 

 

هلیا! یک سنگ بر پیشانی ِ سنگی ِ کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز، کوه می‌شکند. خواهی دید.

.

اینکه بگویم یا بنویسم دگر نمی بینمش و انتظار تازه ای از او نیست ساده تر از هضم نبودنش شاید باشد. کودکی هایی که با او بدل به سالهایی نزدیک شده بودند

همینک رژه میروند از مقابل چشمانی که از لابه لای قطرات شیشه ای و منشوری شکل به تصویر او نظاره میکنند.

یادم نمی رود که عاشق سبیل هایت بودم و در هر میهمانی و هر بحث فرهنگی و حتی در کلاسهایی با معلمان عبوس همیشه از آن به عنوان دوست داشتنی ام یاد میکردم و حض میکردم مردانگی ات را با آن چهره ی مصمم و مهربان و میخواستم که آنگونه شوم وقتی که مرد می شدم....

**************

من که از درونِ دیوارهای مشبک، شب را دیده‌ام

و من که روح را چون بلور بر سنگ‌ترین سنگ‌های ستم کوبیده‌ام

من که به فرسایش واژه‌ها خو کرده‌ام

و من ــ باز آفریننده‌ی اندوه

هرگز ستایش‌گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم‌شده‌گی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آن‌چه ماندنی‌ست ورای من و توست.

 

دیگر نیستی

این را باید بپذیرم

و باید بپذیرم که نمی توانم جوانی ام را نیز بی هیچ ابهامی درست مثل سادگی کودکی به تو سپارم

دوباره باید ورق بزنم کتابهایت را و دست نوشته های شبانه ام را

نیستی که ببینی تمام شد کودکی ام بی هیچ

و تمام میشود جوانی ام بی هیچ تر...

و تمام مردهایی که دوستشان داشته ام رفته اند که باز گردند غافل ازآنکه دیگر روزهای کودکی و سادگی تمام شده است

 و من خوب میفهمم که گاهی اوقات

ماندن بهانه است و فقط

 رفتن رسیدن است...

********

 

نه 

 اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد

، بلکه به خاطر مجموع مشقـّـاتی که انسان در زیر آفتاب

 کشیده است و همچنان می کشد

 به خاطر همه ی انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند .


گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان ، و درمان های دروغین

و شاید برای من قشنگترین جمله اش همین باشد:

 

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

 

*********************

........................................................

پ.ن۱:سایت رسمی نادر ابراهیمی

پ.ن۲:تکه تکه هایی از دست نوشت های قدیمی کتابهای نادر ابراهیمی

که نوشته بودمش برای روز مبادا... شاید امروز روز مبادا باشد

 

 

 

بيا اي ناجي قلب ام...


اي تو تنها خوب دنيا
بي تو من تنها ترين ام
با تو مثل يك ستاره
بي تو من خاك زمين ام...


..................................................................
پ.ن1: براي تويي كه عمري است منظرت هستم
پ.ن2: و باز هم نامه هاي بي جواب و باز هم اميدهاي دود شده
پ.ن3: و هيچ كس نمي فهمد غرق شدني را كه تو ناظرش باشي

 

 

اینجا راست که بگویی
اول آویزانت می کنند
بعد به چهار میخ می کشندت
درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ...

 

«احمد بیرانوند»

 

...............................

پ.ن: برای امیر حسین عزیز

گدایی آبرو یا بی توجهی به تاریخ و هویت شخصی مان

 

بیشتر از یک ماه است که سایت گوگل اقدام به تعییر نام خلیج همیشه فارس

به خلیج عربی کرده...

باید یک میلیون ایمیل می فرستادیم که بنا به گفته خودشون دوباره به نام قبلی برگرده

تازه شده ۷۲۰ هزار تا...

.

حرف من  اینا نیست( البته این همه داعیه دار شرف و اقتدار ملی کجان؟معلوم نیست..؟ البته هست،با یه کم دقت میشه گفت و فهمید که دنبال منافع بیشتر در جای بهتری هستن. اون موقع شرف ملی نون ساز بود امروز یه کوفت و زهر مار دیگه...)

.

حرف اینجاست. اگه دروغه، چرا تو سایت ها میشه دید و میشه خبراشو شنید و میشه یه عرب کثیف و تو این سایت این شکلی دید؟

اگه درسته پس چرا هیچ کس هیچ کار نمی کنه؟

 صدا و سیما کماکان از حضور ملت همیشه در صحنه در  انتخابات حرف میزنه

 برنامه ی سراسر روشنفکری مثلث شیشه ای،  با مجری خوب و نازنینش که هی دوست داره آروق دغدغه جوون و فرهنگ داشتن رو بزنه و در مورد کت مهران مدیری و بینی عمل کرده فلانی بحث میکنه  تو برنامه اش بی.ام. دبلیو گرون قیمت میکنه

 اخبار دائما از تحولات عراق و ونزوئلا و اینا میگه.

 آقای خوش چهره از بی .... دولت میگه  

صدا و سیما بازی منچستر و چلسی رو پخش میکنه و به مخاطبای با کمالاتش ویدئو خانواده هدیه میده...

هی برنامه مفید مسازند

هی تبلیغات رنگی دنیای مصرفی

سبزی پلو با محسن...

چی توز موتوری...

اخبار های همیشه دقیق و همیشه راست پخش میکنند

فیلم ها و سریال های سراسر تکنیک و سراسر محتوا رو اکران میکنند

و هزار برنامه دیگر دیگر

و من هنوز نفهمیده ام که مسئله تغییر نام به خلیج عربی

دروغ است ؟

مهم نیست؟

  چیزی شبیه اصطلاح«خوب مثلا که چی؟»

جلف بازیه؟

 اسمم شد رسم آخه؟

 

و واقعا مسولین فرهنگی مملکت چه رویکردی به این مسئله دارند که هیچ توجه و یا برنامه ای رو ترتیب نمی دن؟

و دریغ از کمی حرف و بحث در این زمینه...

شاید این مسئله هم بشه مثل توهین به پیامبر ارکرم(ص) که اون موقع که باید کاری میکردند،نکردند و الان این شده که می بینید...

...............................

پ.ن۱: چو ایران نباشد تن مباد!

پ.ن۲:این هم آدرس سایتی که اگه هنوز میل نزدین حتما این کار رو بکنین(کلیک کنید)

پ.ن۳:و واقعا چه عذابیه که بخوایم برای دین و فرهنگ و سرزمینمون منت «توجه داشتن» رو بکشیم و«با ارزش قلمداد کردن»شون رو از داعیه داران طلب کنیم!

پ.ن۴:تصویری که ما از جهان داریم، ساخته‌ی جهان نیست؛ زاده‌ی نوع مقابله ما با پدیده هاست

پ.ن۵:

                         به خون خویش شوم آبروی عشق آری
                                  اگر مدد برساند سرشتِ بابکیم

 

آخرین پیامبر، تویی

 

انبیا همه معرّفِ همدگرند. عیسا گوید: ای جهود! موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین تا موسا را بشناسی. محمّد می‌گوید: ای نصرانی! ای جهود! موسا و عیسا را نیکو نشناختید؛ بیائید مرا ببینید تا ایشان را بشناسید. انبیا، همه معرّف همدگرند. سخن انبیا، شارح و مبیّنِ همدگرست. بعد از آن، یاران گفتند که یا رسول‌الله! هر نبی معرّفِ مَنْ قَبلَه بود، اکنون تو خاتم‌النبیینی، معرّف تو که باشد؟ گفت: مَنْ عَرَفَ نَفْسّه فَقَد عَرَفَ ربَّه.

ـ شمس تبریزی

..................................

پ.ن:

نسیم و نخ بده، از خاک تا رها بشود
به یک اشاره‌ی تو روح بادبادکیم(حسین منزوی)

مترو-2(حکایت آغاز یک روز خوب)

 

 

 

تهران

مترو

ایستگاه امام خمینی

۷/۲۵ صبح

انتظار برای آمدن و سوار شدن

درمیان عده ای انسان عجیب که برق چشمانشان گواه از حادثه ای بزرگ است،ایستاده ای

بلند گوی سالن؛

      - لطفا از لبه  سکو فاصله بگیرید

       -بیا عقب فلان فلان شده(و دقیقا می گوید فلان فلان شده و نه چیز دیگری)

و صدای بوق قطار(شبیه بوق است تا سوت)

.

        -آقا اجازه بده اول پیاده بشن بعد سوار بشید....

         - دوست عزیز با شمام از اون بغل داری می چپی تو ...         

در باز میشود..

ملقمه ای میشود از لولیدن آدمیان ...

یک لحظه

هزار و یک

هزار و دو

هزار بار له میشوی...

گیج میروی

دو حالت پدید می آید

-اگر بیرون باشی: با کارتک جمع ات میکنند در کنار صندلی های کناری ولو میشوی- تمسخر از سوی سایر مسافرین مترو

-اگر در داخل باشی: در میان زمین و آسمان به سان مرغان پرکنده بال-بال میزنی... تا مقصد- نگاههای غضب آلود تو و نگاههای عاقل اندر سفیه سایرین

و این میشود حکایت یک صبح خوب برای آغاز یک روز خوب

..............................

پ.ن1: ایستگاه بعد ... قبرستان.مسافرین بی ظرفیتی که جنبه ی سوار شدن در قطار را نداشته اند،در ایستگاه بعد قطار را ترک کنند.

 پ.ن۲: کار هر بز نیست خرمن کوفتن

لحظه لحظه می -چکد و می- رود و تو ... تمام می -شوی

 

آدم نمی تواند تا ابد کلیدی را در جیبش نگه دارد که به هیچ چیز نمی خود

 

نغمه های غمگین(داستان دختری که می شناختم)

جی.دی.سلنجر،

ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی،تهران ،نشر نیلا،۱۳۸۷،ص۹۳

.........................................................

پ.ن۱:  کارهایی است که انجام نمی دهیم ،مبادا فردا برایمان

ناپسند شمرده شود ...و همین سبب نابودی امروزت است

پ.ن۲:فردا؟؟ خداش بزرگ است... دم را غنیمت دان!