طرح:

پیر مرد با همان عصای سفید همیشگی ،با همان قبای سفید همیشگی ، با همان عرق چین وسبز و ریش سفید بلند همیشگی  و از همان خیابان همیشگی عصا زنان، عبور میکند.

در دست دیگرش تسبیحی  خاکی است.

محکم نگهش داشته است. می بوسد می بوید و به چشم میکشد و زیر لب چیزهایی زمزمه میکند . خنده ای لطیف که مشخص است از دلی امیدوار سرچشمه دارد. و این کار همیشگی اوست. انگار جانش بسته به جان تسبیح است...

.

و همه خوب ارزش تسبیح خاکی را میدانند....

.

راه را خوب میشناسد

عصا زنان نزدیک پیچ خیابان میشود...

عصایش از پل میگذرد

و بعد موتور سواری که پیرمرد را نمی بیند

پیرمرد می ترسد

دستش را بالا می آورد

موتور سوار بی آنکه به پیرمرد برخورد کند عبور میکند...

.

 

(چند لحظه بعد)

پیرمرد روی زمین افتاده است و با دستش دنبال چیزی میگردد

اشک و یاُس و درد ...

با دستانش زمین را جستجو می کند

گاهی چیزی می یابد می بوسد و اشک می ریزد...

 

...................................

 

پ.ن۱:زمانی گم شده، شاید نزدیک تر از چهارشنبه عصر ،نوزدهم تیر ماه هشتاد هفت، مکانی سبز، فواره ای که راه را گم کرده بود.... انتظار روزهایی بهتر 

 

پ.ن۲:...مثل کلاغ های دم غروب...

         هیچ جا نیستم،فقط گاهی،یکی از پرهایم می افتد.**

 

 

پ.ن۳:خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد/ خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم

 

 

**:(با اجازه از صاحبش!)