بگریز،دوست من

به تنهایی ات بگریز!

تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم...

.

پایان تنهایی آغاز بازار است.و از آنجا که بازار آغاز می شود ،همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز- وز مگسان زهر آگین...

.

در جهان بهترین چیز هار ار ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنرا به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را "مردان بزرگ" می خوانند.

مردم از بزرگی،یعنی آفرینندگی چیزی نمی دانند. اما کششی است  ایشان را به نمایشگران و بازیگران چیز های بزرگ....

.

جهان گرد پایه گذاران ارزش های نو میگردد:با گردشی ناپیدا.اما مردم و نام گرد نماشگران میگردند:چنین است "راه و رسم جهان".

.

نمایشگر را جانی است،اما جانی نه چندان با وجدان.ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می کند-ایمان به خویشتن خویش!

فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او ،همچون مردم حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده.

در نظر-ش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقل مردم را دزدین،یعنی باوراندن. و خون نزد او بهین حجت است....

.

پر است بازار از دلقکان با وقار. و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگاران این دم اند.

اما درم بر ایشان زور می آورد و از تو نیز"آری" یا "نه" می طلبند.

       

            وای بر تو که می خواهی کرسی ات را میان "باد" و "مباد" بگذاری...

(چنین گفت زردشت،نیچه،در باب مگسان بازار)

***********

و دوباره روز می شود و شب می شود و دائما در تکرار است.

 چرخشی که از  تو آغاز میشود و به تو پایان می پذیرد. در جستجوی بهترین نبوده ام

که اساسا بهترین را ارجی نیست مادامی که قدری نباشد از بهترین و اساسا بهترین در پی بهترین نیست

روزگاری میرسد که او را بهترین خطاب می کنند و این یعنی معامله ای که تو با او انجام میدهی...

و اگر جز او باشد می شود "درد جاودانگی".

و "بودن" و " ماندن" و "زیستن" این هاست گزاره هایی که به نحوی در حیات تجلی می یابند . این روزها حال و هوای خوبی در پی ندارند چرا که روزها بی قدر است

 برای ذهنی که حیات را قدر ی نداند...

و شکر برای"هوالاولین والاخرین"ی که لحظه لحظه حیات  سرشار از اوست

بی آنکه قدری باشد برای ما از لحظه لحظه" حیات" و "بودن"-ش..

.

بی تو جانا قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر سر من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد

یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد....

و ذکر می گیرد لبت لبا لب...  و تکرار و تکرار و تکرار تا لبریز شوی .. تا مست شوی...

و غرق در ذاتی که تماما قدر است و تماما "ترین"...

پر میشوی در لسان و محو میشود در وجود ذره ذره هایی از او که این بار قدر دارد

و چه شیرین و زیباست نبودنی که تنها او با تو باشد...

...............................................................

پ.ن: امروز یه سال دیگه رفت روی چند سال قبل زندگی ام ..جای تبریک ...؟؟ نمی دونم  چون اساسا هنوز بدل به امری مبارک نشده و لی سر در جمع کل سال خوبی ؟؟... بدی نبود..:دی

پ.ن: نوشته بالا هدیه تولد خودم بود به خودم که خیلی خیلی دوست دارمش

(البته بخش نوشته های نیچه رو گفتم . پایین ش که هیچ)

پ.ن: حتمن کامل این رو بخونید." درباب مگسان بازار". اونم با ترجمه داریوش آشوری(نشر آگه)

پ.ن: و اما مصیبتی به نام فال برای خردادی ها که ما را...

(هر کی فهمید خردادی هستیم هر چی فحش بود داد به ما که نمی دونم دو رو هستی و دو تا زن داری و دو تا دو تا میری شمال و دو بار زندگی میکنی دوبار به خاک سیاه مینشینی دوبار خاک بر سرت میشه و...  د آخه چرااااا؟؟؟ )

قصه ای شده که باید ببینم چیه این فلسفه اش و به عنوان یه پدیده جامعه شناسی روش کار کنم...

... در تمام موارد بالا در اولیش هم گیر کرده ایم .. نگین آقا ...

پ.ن: و به همه ی دوستان خردادی که امسال شدیدا زیاد شدند هم تبریک میگم از همین جا... فهمیدن من خردادی ام ... رفتن شناسنامه عوض کردن.. :دی

پ.ن: تولد-م مبارک