هجدهم تیر هشتاد و هفت

و روزهایی که آمد و رفت و خوب...

-رو به روی پنجاه تومنی شب نوزدهم یا بیستم بود و بارانی که لعنت ازش می بارید

-فردای آن روز رو به روی مسجد هدایت... عمویم و دوستانش(که آن روزها ریش بلندی داشتند و بسیجی بودند) را به خاطر دارم که در گوشه ی میدان استقلال کتک میخوردند از جمعیت...

و من هم که قد و قواره ای نه خیلی بلند داشتم... گوشه ای کز کرده بودم ...

- در خیابان امیر آباد(کوی) هم نتوانستم برم.. آن شب ها

روز بیست و دوم .. سر کوچه با دوچرخه پیچیدم جلوی یک اتوبوس که داشت مثا گ.ا.و می راند. ازین بنز قدیمی ها... ترمز دستی را کشید(با آن صدای خرت خرت خرت) آمد و یقه ام را گرفت و چسباندم به کرکره ی یک مغازه...

جو گیر شده بود اساسی و صدتا مسافری هم در اتوبوس از در و دیوارش آویزان بودند..

بچه های مسجد محل و پایگاه بسیج هم که مرا به حساب عمویم می شناختند آمدند و طرف را دوختند به همان کرکره ی معروفه که پدر سوخته فکر کردی مملکت بی صاحاب شده است ... پس ما چی هستیم و این ها...

و من هم  کپ کرده بودم(همان ترسیدن معنا می شود)

و مسافران هم که مثل همیشه در حال بیان و تبیین این جمله بودند که

« آقا صلوات بفرست...!!!» هی آنها صلوات می فرستادند هی راننده می گفت که یه چیزی خورده است... البته کتکش نزدند در حد زهره چشم بود فقط...(به انضمام کی ورم روی گونه راست ...شایدم چپ... دقیق خارم نیست)

 

.

و حالم به هم می خورد از اینکه نماد این اتفاق کسی مثل احمد باطبی شد...

.

و متهوع تر... وقتی این مصاحبه را خواندم.

بخشی از مصاحبه:

«خب اولین کاری که در فرودگاه وین کردی چه بود؟
لپ تابم را بازکردم.اینترنت پر سرعت حیرت زده ام کرد. برای همین اولین کاری که کردم آپ دیت ‏کردن نرم افزارهایم بود. رفتم روی یوتیوپ. فیلم تماشا کردم. حال کردم. هی فایل هارا دانلود می ‏کردم؛ هی دیلیت می کردم. لذت بردم...‏»

....................................

پ.ن: در باب دوره کردن خاطرات آن روزها،

پ.ن:داستان آن پیراهن خونی به زبان خود احمد باطبی