و ناگهان بخشی از کودکیت می رود...

هلیا! یک سنگ بر پیشانی ِ سنگی ِ کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز، کوه میشکند. خواهی دید.
.
اینکه بگویم یا بنویسم دگر نمی بینمش و انتظار تازه ای از او نیست ساده تر از هضم نبودنش شاید باشد. کودکی هایی که با او بدل به سالهایی نزدیک شده بودند
همینک رژه میروند از مقابل چشمانی که از لابه لای قطرات شیشه ای و منشوری شکل به تصویر او نظاره میکنند.
یادم نمی رود که عاشق سبیل هایت بودم و در هر میهمانی و هر بحث فرهنگی و حتی در کلاسهایی با معلمان عبوس همیشه از آن به عنوان دوست داشتنی ام یاد میکردم و حض میکردم مردانگی ات را با آن چهره ی مصمم و مهربان و میخواستم که آنگونه شوم وقتی که مرد می شدم....
**************
من که از درونِ دیوارهای مشبک، شب را دیدهام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیدهام
من که به فرسایش واژهها خو کردهام
و من ــ باز آفرینندهی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیمشدهگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!
آنچه ماندنیست ورای من و توست.
دیگر نیستی
این را باید بپذیرم
و باید بپذیرم که نمی توانم جوانی ام را نیز بی هیچ ابهامی درست مثل سادگی کودکی به تو سپارم
دوباره باید ورق بزنم کتابهایت را و دست نوشته های شبانه ام را
نیستی که ببینی تمام شد کودکی ام بی هیچ
و تمام میشود جوانی ام بی هیچ تر...
و تمام مردهایی که دوستشان داشته ام رفته اند که باز گردند غافل ازآنکه دیگر روزهای کودکی و سادگی تمام شده است
و من خوب میفهمم که گاهی اوقات
ماندن بهانه است و فقط
رفتن رسیدن است...
********
نه
اشک نه برای آنچه که بر تک تک ما در محدوده ی محقر زندگی فردی مان می گذرد
، بلکه به خاطر مجموع مشقـّـاتی که انسان در زیر آفتاب
کشیده است و همچنان می کشد
به خاطر همه ی انسان هایی که اشک می ریزند و یا دیگر ندارند که بریزند .
گریستن به خاطر دردهایی که نمی شناسی شان ، و درمان های دروغین
و شاید برای من قشنگترین جمله اش همین باشد:
به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هر چه را که میتواند به قربانگاهِ عشق میآورد، آنچه فدا کردنیست فدا میکند، آن چه شکستنیست میشکند و آنچه را تحملسوز است تحمل میکند، اما هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمیرود.
*********************
........................................................
پ.ن۲:تکه تکه هایی از دست نوشت های قدیمی کتابهای نادر ابراهیمی
که نوشته بودمش برای روز مبادا... شاید امروز روز مبادا باشد