بازی با آرزوهای محال
صد و سی نه..
خوب این بار قراره که به دعوت احمد عزیز یه بازی رو شروع کنم
این بازی نه تنهاییه و نه دسته جمعیه، از اون مدل تخیلات هرمی شکله که میتونین تا هفت نسل قبلش رو تو وب احمد پیگیری کنین و اینا..
اما بازی: قراره هر کس هفت تا از آرزوهای محالش رو بنویسه...
البته به حمدالله از اونجایی که من مصداق واقعی و بارز خواستن، توانستن است!!! هستم؛ محال برایم مفهومی نداره البته تر مگر اینکه خلافش ثابت بشه که از شما چه پنهون قد موهای سرم چنین اتفاقی به حمدالله تر افتاده
و اما هفت آرزوی محال من:
1- اینکه یه بار صبح مثل آدمای دیگه شاد و سر زنده بیدار بشم. راستشو بخواین چند سالی هست که شب که قصد خوابیدن دارم با افکار فجیع و احمقانه مانندی میخوابم و صبح در ذات و عینیت واقعی کلمه، دپ و داغاااان بیدار میشم
2- اینکه دست از این مازوخیست بازی بردارم.از اینکه خودمو آزار بدم،به موضوعات اعصاب خورد کن روزمره و قدیمی فکر کنم؛آینده رو بیارم جلوی چشمام دست بردارم و انقدر از آزار خودم لذت نبرم.
3- اینکه خیلی خیلی دوست میداشتم که علی حاتمی و سید مرتضی آوینی زنده بودند و من بهترین شاگردشون، پسرشون و رفیقشون بودم. به این آرزو داماد علی حاتمی بودن را هم بیفزایید که لیلا...
۴- اینکه یه روزی با حضرت محمد(ص) دو تایی بریم تو بهشت تنهایی هام(یه جاییه تو همین تهرون) ازش اسلام درست رو کامل بپرسم تا اینقدر از کار بعضی از این آقایون دیوانه نشم و حلت تهوع نگیرم و خودمم همیشه با این افکار ذله نشم و بفهمم بالاخره دین واقعیم چیه
۵- اینکه بتونم فقط سه سال برم یه وری گم شم و کتاب بخونم و فیلم ببینم وبنویسم و انقدر استرس مسائلی چون کانون گرم خانواده و کار و درس و آدما و اینارو نداشته باشم
۶- میتونستم تو یه خانواده ی مافیایی سیسیلی مثل خونواده ی دون کورلئونه اندازه یه مدتی زندگی کنم .کلی برام خوب بود و حال میکردم.
۷- اینکه به عنوان بهترن استاد واندیشمند حوزه ی اندیشه و جامعه شناسی جهان به عنوان یه ایروونی باشم(من پان ایرانیسمم)و عضو هیئت علمی رشته جامعه شناسی،یا مطالعات فرهنگی دانشگاه ییل، کلمبیا ، پرینستون و یا سوربن بشم و بعد از یه مدتی بیام استاد دانشگاه تهران بشم
پی نوشن: نه که بخوام جر بزنم این یه مورد حساب نشه ولی ازبزرگترین آرزوهای محالم اینه
که یکی رو پیدا کنم که ازش خوشم بیاد. همه رو دوست دارم اما از کسی خوشم نمی یاد و احساس نمی کنم که حتی میتونم با یه نفر یه جا زندگی کنم. این دردمه...
خوب البته اینا آرزوهای زمینی بود که شد هفت تا . یکی دو سه چهار صد تایی ام آرزوی محال غیر زمینی دارم که اگه بگم ریا میشه و منم که خجالتی و اینا.. و فقط میگم:
((عشق نه این سان است که می نماید.اوست همه دار و نداری که نیستم جز او...))(رساله فرش)
خوب بود. دوست داشتم این بازی رو
منم شما دوستان رو به بازی دعوت میکنم خوشحا میشم لبیک بگین
میلاد، مرتضی هاشمی ،بهار نارنج، ابولفضل، نیکو،هفت آسمان ،آپاچی، مهدی ،دکتر شیرین احمد نیا