چاقو
مایكل سرش را بلند كرد كه بپرسد رحم مثل درخت است و میوه میدهد؛ ولی خودش را نگه داشت. پدرش هیچوقت به سوالهاش جوابهای جدی نمیداد- جوری كه مادرش میداد. پیش خودش گفت صبر میكنم، بعدا از خانم نولان میپرسم. پرسید «خانم نولان فردا میآد؟»
كارول گفت «میآد، آره. 10 ثانیه بهت وقت میدهم دعات رو تموم كنی.»
مایكل از این اولتیماتوم خندهاش گرفت. «فكر كردم میخوای یواش بخونم. ای مریم مقدس، مادر خدا، دعا كن برای ما گنهكاران، اكنون و در ساعت مرگمان. آمین!»
قفل انگشتها را باز كرد. «میكنه؟»
«چی میكنه؟»
«الان و در ساعت مرگمون برامون دعا میكنه؟»
كلمههای دعای مایكل توی ذهن كارول گیر كرد و همانجا ماند. پس ِ صورت خندانش گفت «بله.» و پیپاش را گذاشت توی ظرف شكستهی روی میز كنارش. ظرف خاكستر را دو روز بود كه خالی نكرده بود. خانم نولان كه فردا صبح برای نظافت خانه و رختشویی میآمد، مثل هر هفته كلی بد و بیراه نثارش میكرد.
مایكل پرسید «اون چیكارا میتونه بكنه؟»
كارول جدی و محكم گفت «برو بگیر بخواب، نیموجبی. ساعت از 9 هم گذشته.»
«چیكارها میتونه بكنه؟»
«کمك میكنه هر چی بخوای به دست بیاری. كمكت میكنه بری به بهشت، وقتش که شد. تو كه همه چی رو دربارهی بهشت میدونی دیگه، نه؟»
مایكل حس كرد باید از خودش دفاع كند. «پس چی.»
«خب دیگه. پس تكون بخور.»
ولی مایكل سوالی داشت كه گفتنش سخت بود. «یعنی میخوای بگی هر چی بخوام، اون از خدا میخواد، خدا هم به خاطر اون، بهش میده؟»
«خب، مادرشه.»
مایكل بلند شد با احتیاط صورت پدرش را بوسید و از اتاق بیرون رفت.
كارول صدای پاهای برهنهاش را توی راهرو شنید؛ مایكل که رفت توی رختخواب، جیرجیر تختش بلند شد. كارول روزنامه را باز كرد، یك پاراگراف خواند، بعد آن را گذاشت روی دستهی ورقهای سفید روی قالی. خسته بود؛ شاید امشب میتوانست كمی بخوابد. پا شد، بند كشی شلوارش را از روی شانهها سر داد، گره كراواتش را شل كرد، كفشها را از پا كند و پرت كرد یك گوشه. توی شش ماه گذشته، از وقتی زنش مرده بود، خوب یاد گرفته بود فوری از شر لباسها خلاص شود.
پیژامهاش توی حمام آویزان بود- همانجا كه صبح درش آورده بود. لباسها را كه درآورد، با شست به مسواك مایكل دست كشید؛ خشك بود. بایست برای بچه توضیح میداد كه اگر یادش برود صبح و شب مسواك كند، چه اتفاقی برای دندانهاش میافتد.
به صورت خودش توی آینهی روشویی خیره شد. سعی كرد لبخند بزند. از روی لبخند مردها هیچكس نمیفهمد واقعا چی توی سرشان میگذرد. حتی مایكل هم كه مثل یك تولهسگ باهوش، حال و احوال آدم را بو میكشید نمیفهمید. روی نوك پا رفت به اتاق خواب. پاش خورد به ملافههایی كه پای تشك جمع شده بود و یادش آمد كه صبح تختها را با عجله صافوصوف كرده. ملافهها فقط شنبهها كه خانم نولان عوضشان میكرد خنك و تازه بودند.
مایكل خواب نبود. پچپچكنان گفت: «بابا؟»
«بخواب!»
«از مریم مقدس یه چیزی میخوام.»
«فردا.»
«همین الان داشتم ازش میخواستم.»
كارول به پشت دراز كشید و دستها را روی چشمها گذاشت. «ازش چی میخواستی، مایكل؟»
مایكل مكثی كرد. «فكر كردم بهتره از یه چیز ساده شروع كنم كه ببینم چی میشه.»
روی تخت نشست. «یه چاقوی جیبی.»
چند كوچه آنطرفتر، ساعت برج متروپولیتن لایف، 10 بار زنگ زد. خواب مایكل عمیق شده بود. كارول به نفس كشیدنش گوش میكرد. سعی كرد نفسهای خودش را با نفسهای مایكل هماهنگ كند، بلكه به زور خوابش ببرد؛ ولی فایده نداشت. هر شب پیش خودش وانمود میكرد دارد خوابش میبرد ولی چشمهاش همیشه توی تاریكی، از زور بیداری، گشاد بود. زنگ ساعت كه تمام شد، بلند شد رفت به حمام و لباس پوشید. بعد رفت به اتاق نشیمن، قفلِ درِ بیرونی آپارتمان را باز كرد، رفت بیرون، دوباره قفلش كرد و از پلهها دو طبقه پایین رفت تا به پیادهرو رسید.
دو طرف خیابان لكسینگتون تا چشم كار میكرد مغازه بود. مثل همیشه راه افتاد طرف شمال. جلوی ویترینِ روشنِ هر مغازه ایستاد و برای چندمین بار محتویاتش را بررسی كرد. حالا دیگر میدانست هر ویترین چه روزی عوض میشود و كی عوض میكند. بعضی مانكنهای گچی و پارچههای كرپ دوست قدیمی و همیشگی این ویترینها بودند.
آخر یك سربالایی طولانی، سر چهارراه، کارول منتظر شد چراغ سبز شود. سمت چپش كافهای بود و سمت راستش، آن ور خیابان، سوپرماركت. پشت پنجرهی كافه یك لحظه مكث كرد. از لای پشتدریهای نارنجی چوبی و ارزان قیمت كافه، پیشخان چوب مسیرنگ براق و دستهی لیوانهای روی هم را میدید. پیشخدمت یك لیوان آبجو را كف میداد. سرمیز پای پنجره، نیم متر پایین چشم كارول، مرد و دختری نشسته بودند. ظاهرا حرف نمیزدند. دستهای مرد تا وسط میز جلو آمده بود و بلوز سیاه دختر، گلوش را نرم و سفید نشان میداد. كارول برگشت و رفت آن طرف خیابان، به طرف سوپرمارکت.
صاحب فروشگاه، سام راماتسكی، زیر تابلو ایستاده بود و هوای شبانه را به سینه میكشید.
«به، آقای كارول! شب زمستونی خوبیه.»
«آره.» كارول فقط میخواست صدای آدم بشنود. پرسید: «كاسبی چطوره؟»
«شكایتی نیست.» سام پوزخندی زد و سر تكان داد. «نه، حرفم رو پس میگیرم. افتضاحه! باید خودم رو از این شكایتی نیست ِ كهنه خلاص كنم. باید یادم بمونه قضیه چقدر جدیه. كار و كاسبی افتضاحه.»
كارول خم شد طرف ویترین فروشگاه كه پر از بطری آب و اسباببازی و عطر بود. دو تا دختر مقوایی با شورت و صندل هم بودند، که دو ماهی میشد از آنجا تكان نخورده بودند و روی دندانها و پاهای لطیفِ قهوهایشان خاك نشسته بود. كارول گفت: «باید دندونِ اینا رو مسواك بزنی، سام. بعضی وقتها هم به پاهاشون از بالا تا پایین دست بكشی!»
سام گفت: «تو زیاد پیادهروی میكنی. حواسم بهت هست. هر شب، حول و حوش 10 و 11.»
كارول گفت: «آره، همچین.»
سام با دست به شكم سفت خودش زد. «هیچی مثل ورزش، مرد رو رو فرم نگه نمیداره.»
كارول بیحوصله سر تكان داد. نه، حوصله صدای سام را نداشت. «یه میلك شیك به من بده، سام.»
رفتند توی فروشگاه. كارول روی یكی از چهارپایههای گرد پای آبخوری نشست و سام را تماشا كرد كه توی لیوان شیر میریخت. سام گفت: «هیچی مثل شیر، تن آدم رو تمیز نگه نمیداره.»
كارول عقربههای ساعت بالای در را نگاه كرد. یکربع به یازده. تا قبل از 12 نمیتوانست برود توی رختخواب. نگاهی انداخت به ویترینهای رومیزی پشت سرش. «چاقو هم داری، سام؟»
«پس چی. من همه چی میفروشم. واسه همینه كه ورشكسته موندم. هیچی مثل جور بودن جنس، ترتیب تقاضای بازار رو نمیده.». سام از توی یكی از ویترینها یك سینی چاقوی جیبی بیرون كشید و آورد گذاشت روی آبخوری. سام گفت: «زیبایی ناب! از 50 سنت به بالا.»
كارول تكتكشان را خوب وارسید و دستآخر، آن را که از همه بزرگتر و براقتر بود انتخاب كرد و گفت: «این رو ور میدارم.»
«چه گرونپسند! یك دلار.»
كارول پول میلك شیك و چاقو را داد و گفت: «شب بخیر، سام.» و برگشت به خیابان. تا یك ساعت و نیم دیگر بایست شش مایل راه میرفت تا بدنش دیگر آنقدر خسته باشد كه خوابش ببرد. امیدوار بود آن موقع دیگر هیچ صدایی بیدارش نكند.
بیدار که شد، صبح شده بود. دستها زیر صورتش، به صدای باران ماه مارس گوش كرد كه به شیشهی پنجرهها میخورد. یكهو آواز مسخرهای كه توی ذهناش افتاده بود یادش آمد:
رگبار آوریل
ممكنه بیاد
روی سرت
ولی با خودش
گل میآره
توی ماه مه...
باران ماه مارس هیچی نمیآورَد. فقط تو را توی اتاقت حبس میكند، بیهیچ امیدی به فرار.
مایكل داشت با خانم نولان توی آشپزخانه حرف میزد. از شدت ذوقزدگی داد میزد: «اینو ببین، خانم نولان، نگاهش كن! قشنگه، نه؟»
خانم نولان با صدای بماش گفت: «آره كه هست.» كارول بلند شد توی تختش نشست برای اینكه گوشی را دست خانم نولان بدهد، دیر شده بود.
مایكل پرسید: «شما هم وقتی دعاتون رو میخونین، چیزی میخواین، خانم نولان؟»
«بعله.» تابهای با صدای بلند افتاد زمین. خانم نولان گفت: «خوكدانی از این آشپزخانهی كثیف، تمیزتره والا. هفته به هفته، عینهو دو تا آدم وحشی تو این خانه زندگی میكنید. خدا زنده نگرتون داره!»
مایكل گفت: «چیزهایی رو كه تو دعا میخواین میگیرین همیشه؟»
«بستگی داره خب. میشینم فكر میكنم ببینم خدای مهربون دوست داره چی به من بده، همان را دعا میكنم.»
مایكل گفت: «من هم این چاقو رو همینجوری گرفتم! یه تیغهی بزرگ داره، با یهی تیغه كوچیك با یه چوپپنبهكش با یه چیزی كه چرم رو سوراخ میكنه. یه سوهان هم داره!»
خانم نولان گفت: «پس لابد یه دعای درست و حسابی كردی.» توی صداش هیچ اثری از تعجب نبود.
مایكل گفت: «فقط مریم مقدس رو خوندم. ولی خیلی یواش خوندمش. بابا بهم گفت.» مایكل یك لحظه ساكت شد. «ولی امشب دیگه واسه یه چیز واقعی دعا میكنم. چاقو فقط واسه این بود كه ببینم میشه یا نه. حالا هفتهی بعد كه میآیین اینجا، یكی دیگه رو اینجا میبینین!»
خانم نولان غرولندی كرد: «یكی دیگه عوض من؟»
مایكل گفت: «قبل از شما، اون پیش من و بابا بود.» صداش نازك شد. «حالا دیگه برمیگرده.»
كارول داد زد: «مایكل!»
مایكل دوید دم در اتاق. چاقو توی مشتش برق میزد. گفت: «ببین چی دارم! داشتم به خانوم نولان نشون میدادم.»
كارول گفت: «بیا اینجا.» وقتی مایكل رسید لب تخت، كارول خم شد دستها را دور تن بچه حلقه كرد. حالا فقط یك چیز بایست میگفت، یك راه هم برای گفتنش بیشتر نبود و سریع. گفت: «خوشحالم كه خوشت اومد. دیشب برات از فروشگاه راماتسكی خریدمش. از همهی چاقوهاش بزرگتر و براقتر بود!» ■