یکشنبه هفدهم شهریور 1387
نوبت عاشقی...
شک می کنم بر تمام داشته هایم...
وقتی که لبخند می زنی ...
.
اشک جاری میشود از لبخندت...
وقتی صدایم میزنی....
.
بغض گلویم را می فشارد از صوت زیبایت...
وقتی که عاشق ام می کنی
.
جان میگیرم از دوست داشتنت
وقتی که دعوت ام می کنی...
.
و شرم سرخ میکند گونه هایم را
وقتی که اجابت ام می کنی...
.
و گستاخانه نتیجه می گیرم که دوستم داری...
......................................................
پ.ن: میدانم که الرحم الراحمینی... یا الرحم اراحمین
و چه شیرین است برایم که جز این نامت هیچ نام دیگرت دلم را نمی لرزاند... دلم را نمی میراند ...
.... و دلم را قرص نمی کند...
پ.ن: مولی یا مولی .... انت المولی و انا العبد.... و هل یرحم العبد الا المولی...
پ.ن: و عشق ... عشق... عشق... عشق...
پ.ن: بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی..
در 2:6 | | لينک به اين مطلب