پنجشنبه هفتم شهریور 1387
نه صدایی... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی...
دلتنگ که میشوم، میروم همان جاییکه فقط من میدانم و تو و فقط من هستم و تو ..
هیچ اشتیاقی به گوشه گیری نیست.. به انزوا ...
و داغ داغ حسرت روزهای بازنگشته را...
.
نه !
کمی باید دور بود از این جا و هر جایی که قرار است «غیر»باشد!
حکما تو راضی شدی که اینگونه دست و پا بزنم برای دست یابی به آنچه که در برم نیست برایت.
.
شکی نیست
گله ای نیست
که اساسا گله از ماه عبث است...
.
دیگر زمان باید عادی بگذرد... عادی و ساده... عادی و بی تکلف ...
بی ابهام ...بی پرده..چون آینه... صاف و صادق...
.
دیشب خواب دیدم که در وسط بیابانی بر روی صندلی ام نشسته ام و با سرعتی چون باد از این سو به سویی می روم و باز میگردم به جای اولم...
در خواب صدایت می آمد...
گفتی بنویسم... ندانسته ام کجایی و چگونه سخن میگویی ... تنها امر بود بر نوشتن...
و حال که «قصد» به سراغم آمده است.. هیچ ... هیچ به یادم نیستی...هیچ ...
.
نه صدایی نه... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی!
.
نگاهت را خواهانم ... همان که سالها دریغ کرده ای و من بی چشم داشت در انتظارش سوخته ام...
همان که در یک کرشمه نشان ام دادی و تمام!... و در ظلمت رهایم کردی...
همان که اگر نبود... بی خبری بود و «بی قیدی»....
که «بی قیدی»عذاب ندارد و «انتظار» پیر-ت میکند...
.
انتظار دوباره شبی و دوباره نگاهی ...
انتظار نا به جایی است؟
خوب میدانم که آری...
اما...
.
باشد
نه تو را مانده امیدی و نه مرا پناهی است
نه...
دروغ نمی گویم...
که همه چیزم را گرفته ای به بر-ت و... همین عذاب است
.
در میان زمین و آسمان بودن و بی پروا... یاد و فراموشی های آنی...
درست خلسه ی پس از خوابی عمیق که سر درد میگیری و گیج چشم باز میکنی...
.
دیوار های ترک خورده ی اتاق این روزها به من دهن کجی میکنند
پنجره های بسته بی شیشه هم آغوشی نسیم را دریغ کرده اند
و برگ ها و نوشته ها از دستانم سر می خورند... پرواز میکنند و از پنجره بی شیشه بیرون می جهند...
میدانی که چیست؟... اوراق را میگویم؟... میدانی....؟
همان اشکهایی است که «قلم»م جور چشمانم را برایت کشیده است
.
خیالی نیست...
تو بی ما خوش باش....
.
شنیده بودم که «خدا»بودن سخت است و ...
حالا خوب میفهمم که چه میگفتند...
من طاقت دل شکستن ندارم و تو خوب ....
کفر گفته ام؟...
اگر خوب مرا ببینی ... خواهی دانست که به یقین ایمانم از «تو»به «تو» بیشتر است!!
چرا که من به «تو» بیش از خودت محتاج ام!
.
باشد!
مثل همیشه شکایتی نیست...
.
بگذار خواب ها هوار شوند بر سری که دیگر دستمال بستن ندارد..
سری که دیگر نیست
سودا است...
ابر است...
سفید نیست...
غبار است...
..........................................................
پ.ن:
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر...
آمدم...
ماندم...
خندیدم...
مردم.
پ.ن: از این اخلاق ها ندارم... اما این را گوش کنید... لذتی عجیب داشت برایم.
پ.ن: بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی...
در 17:30 | | لينک به اين مطلب
