شنبه دوم شهریور 1387
یرای همین روزهای دور،همین سالهای نزدیک
دیگر عصر های پارک ساعی هم تمام شد. همان هایی که این مدت تنها مسکن آرامش بودند برای روزهایی که سیر بودم از خیلی چیزها و شاید هنوز هم...
.
عصرها-بعد از یک روز نکبت بار کار بیهوده در یک محیط بی ربط-ساعت 4/30 تا 6 -هر روز- روی صندلی میز شطرنج- و رمانهایی که در این روزها تمام تنهایی ام بود.
یادداشتهای زیر زمینی داستایوسکی،محاکمه کافکا، عقاید یک دلقک هاینریش بل و کافه پیانوی فرهاد جعفری که به عمر «ساعی نشینی» من قد نداد..
.
و مسیر ولیعصر به انقلاب با پاییز طلایی، آنجلو پولوس،باب دیلان،لئونارد کوهن،فرهاد...
.
استعفای ام را که نوشتم،خوشحال تر به نظرمیرسم. البته دغدغه ها دو برابر می شوند و روزها خسته کننده تر..
نوشتن از یادم رفته است از بس که دوری کرده ام ازش...
.........................................
پ.ن: دیگر که دستهای مرا گرم میکند؟که دوست ام دارد؟
مرا دستهایی گرم ده!
آتشدان دل !
زمین خورده، لرزان،
چون نیمه جانی که کسی پایش را بمالد...
...شکار تو! ای اندیشه
(نیچه)
پ.ن: و تابستانی که حال مرا به هم میزند،به سلامتی رو به پایان است
پ.ن:دقیق تر بنگر این غبار از آینه نیست...
در 20:18 | | لينک به اين مطلب