تبليغاتX
قلم - مترو-2(حکایت آغاز یک روز خوب)
چهارشنبه یکم خرداد 1387
مترو-2(حکایت آغاز یک روز خوب)

 

 

 

تهران

مترو

ایستگاه امام خمینی

۷/۲۵ صبح

انتظار برای آمدن و سوار شدن

درمیان عده ای انسان عجیب که برق چشمانشان گواه از حادثه ای بزرگ است،ایستاده ای

بلند گوی سالن؛

      - لطفا از لبه  سکو فاصله بگیرید

       -بیا عقب فلان فلان شده(و دقیقا می گوید فلان فلان شده و نه چیز دیگری)

و صدای بوق قطار(شبیه بوق است تا سوت)

.

        -آقا اجازه بده اول پیاده بشن بعد سوار بشید....

         - دوست عزیز با شمام از اون بغل داری می چپی تو ...         

در باز میشود..

ملقمه ای میشود از لولیدن آدمیان ...

یک لحظه

هزار و یک

هزار و دو

هزار بار له میشوی...

گیج میروی

دو حالت پدید می آید

-اگر بیرون باشی: با کارتک جمع ات میکنند در کنار صندلی های کناری ولو میشوی- تمسخر از سوی سایر مسافرین مترو

-اگر در داخل باشی: در میان زمین و آسمان به سان مرغان پرکنده بال-بال میزنی... تا مقصد- نگاههای غضب آلود تو و نگاههای عاقل اندر سفیه سایرین

و این میشود حکایت یک صبح خوب برای آغاز یک روز خوب

..............................

پ.ن1: ایستگاه بعد ... قبرستان.مسافرین بی ظرفیتی که جنبه ی سوار شدن در قطار را نداشته اند،در ایستگاه بعد قطار را ترک کنند.

 پ.ن۲: کار هر بز نیست خرمن کوفتن

در 13:14 | | لينک به اين مطلب