سه شنبه ششم فروردین 1387
گفتا من آن ترنج ام...
گفتا من آن ترنج ام کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو ازکجایی کاشفته می نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کاز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا به دل ربایی ما را چگونه بینی؟
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن سوزنده تر بر آید
......................................................
پ.ن: دست بردار از این میکده ی سر به سری
در 18:55 | | لينک به اين مطلب
