التماس دعا
دیگر عصر های پارک ساعی هم تمام شد. همان هایی که این مدت تنها مسکن آرامش بودند برای روزهایی که سیر بودم از خیلی چیزها و شاید هنوز هم...
.
عصرها-بعد از یک روز نکبت بار کار بیهوده در یک محیط بی ربط-ساعت 4/30 تا 6 -هر روز- روی صندلی میز شطرنج- و رمانهایی که در این روزها تمام تنهایی ام بود.
یادداشتهای زیر زمینی داستایوسکی،محاکمه کافکا، عقاید یک دلقک هاینریش بل و کافه پیانوی فرهاد جعفری که به عمر «ساعی نشینی» من قد نداد..
.
و مسیر ولیعصر به انقلاب با پاییز طلایی، آنجلو پولوس،باب دیلان،لئونارد کوهن،فرهاد...
.
استعفای ام را که نوشتم،خوشحال تر به نظرمیرسم. البته دغدغه ها دو برابر می شوند و روزها خسته کننده تر..
نوشتن از یادم رفته است از بس که دوری کرده ام ازش...
.........................................
پ.ن: دیگر که دستهای مرا گرم میکند؟که دوست ام دارد؟
مرا دستهایی گرم ده!
آتشدان دل !
زمین خورده، لرزان،
چون نیمه جانی که کسی پایش را بمالد...
...شکار تو! ای اندیشه
(نیچه)
پ.ن: و تابستانی که حال مرا به هم میزند،به سلامتی رو به پایان است
پ.ن:دقیق تر بنگر این غبار از آینه نیست...
محال است ساکت کرد؛ آنکه حرفی برای گفتن ندارد!
............................................................
پ.ن: اگر چه میگذریم از کنار هم آرام/ شما ز من متنفر من از شما بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست/از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار
چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم...
تمام عمر قفس می بافت
ولی به فکر پریدن بود
.....................................
پ.ن: تمام عمر قفس می بافت...
پ.ن: لا یکلف الله نفسا الا وسعا
زمانی می گذرد که دوست داشتنم بیشتر می شود...
درست همان زمان که قصد ترک دارم
امان ام نمی دهد...
به سراغ اش میروم...
و تماما لذت..
و عذاب قصد ترک و رجوع دوباره...
امان ام نمی دهد
.........................
پ.ن: و روزهایی که ذهن مضمحل میشود از دوری اش... و رجوع دوباره...
پ.ن: پروانه ی دل من در دامی اسیر است/ و عنکبوت آن سیر است...
نه می تواند بپرد .../ و نه می تواند بمیرد..
دانته
پ.ن بی ربط: حوصله ام که سر میرود.. خبر بدمی شنوم...
هجدهم تیر هشتاد و هفت
و روزهایی که آمد و رفت و خوب...
-رو به روی پنجاه تومنی شب نوزدهم یا بیستم بود و بارانی که لعنت ازش می بارید
-فردای آن روز رو به روی مسجد هدایت... عمویم و دوستانش(که آن روزها ریش بلندی داشتند و بسیجی بودند) را به خاطر دارم که در گوشه ی میدان استقلال کتک میخوردند از جمعیت...
و من هم که قد و قواره ای نه خیلی بلند داشتم... گوشه ای کز کرده بودم ...
- در خیابان امیر آباد(کوی) هم نتوانستم برم.. آن شب ها
روز بیست و دوم .. سر کوچه با دوچرخه پیچیدم جلوی یک اتوبوس که داشت مثا گ.ا.و می راند. ازین بنز قدیمی ها... ترمز دستی را کشید(با آن صدای خرت خرت خرت) آمد و یقه ام را گرفت و چسباندم به کرکره ی یک مغازه...
جو گیر شده بود اساسی و صدتا مسافری هم در اتوبوس از در و دیوارش آویزان بودند..
بچه های مسجد محل و پایگاه بسیج هم که مرا به حساب عمویم می شناختند آمدند و طرف را دوختند به همان کرکره ی معروفه که پدر سوخته فکر کردی مملکت بی صاحاب شده است ... پس ما چی هستیم و این ها...
و من هم کپ کرده بودم(همان ترسیدن معنا می شود)
و مسافران هم که مثل همیشه در حال بیان و تبیین این جمله بودند که
« آقا صلوات بفرست...!!!» هی آنها صلوات می فرستادند هی راننده می گفت که یه چیزی خورده است... البته کتکش نزدند در حد زهره چشم بود فقط...(به انضمام کی ورم روی گونه راست ...شایدم چپ... دقیق خارم نیست)
.
و حالم به هم می خورد از اینکه نماد این اتفاق کسی مثل احمد باطبی شد...
.
و متهوع تر... وقتی این مصاحبه را خواندم.
بخشی از مصاحبه:
«خب اولین کاری که در فرودگاه وین کردی چه بود؟
لپ تابم را بازکردم.اینترنت پر سرعت حیرت زده ام کرد. برای همین اولین کاری که کردم آپ دیت کردن نرم افزارهایم بود. رفتم روی یوتیوپ. فیلم تماشا کردم. حال کردم. هی فایل هارا دانلود می کردم؛ هی دیلیت می کردم. لذت بردم...»
....................................
پ.ن: در باب دوره کردن خاطرات آن روزها،
پ.ن:داستان آن پیراهن خونی به زبان خود احمد باطبی
بهای نفت از هر بشکه ۱۴۰ دلار گذشت...
-----------------------------
پ.ن: ننویسم خیلی بهتره
بگریز،دوست من
به تنهایی ات بگریز!
تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم...
.
پایان تنهایی آغاز بازار است.و از آنجا که بازار آغاز می شود ،همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وز- وز مگسان زهر آگین...
.
در جهان بهترین چیز هار ار ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنرا به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را "مردان بزرگ" می خوانند.
مردم از بزرگی،یعنی آفرینندگی چیزی نمی دانند. اما کششی است ایشان را به نمایشگران و بازیگران چیز های بزرگ....
.
جهان گرد پایه گذاران ارزش های نو میگردد:با گردشی ناپیدا.اما مردم و نام گرد نماشگران میگردند:چنین است "راه و رسم جهان".
.
نمایشگر را جانی است،اما جانی نه چندان با وجدان.ایمان او همواره به چیزی است که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می کند-ایمان به خویشتن خویش!
فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه تر. او ،همچون مردم حسی تند دارد و حال و هوایی گردنده.
در نظر-ش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقل مردم را دزدین،یعنی باوراندن. و خون نزد او بهین حجت است....
.
پر است بازار از دلقکان با وقار. و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگاران این دم اند.
اما درم بر ایشان زور می آورد و از تو نیز"آری" یا "نه" می طلبند.
وای بر تو که می خواهی کرسی ات را میان "باد" و "مباد" بگذاری...
(چنین گفت زردشت،نیچه،در باب مگسان بازار)
***********
و دوباره روز می شود و شب می شود و دائما در تکرار است.
چرخشی که از تو آغاز میشود و به تو پایان می پذیرد. در جستجوی بهترین نبوده ام
که اساسا بهترین را ارجی نیست مادامی که قدری نباشد از بهترین و اساسا بهترین در پی بهترین نیست
روزگاری میرسد که او را بهترین خطاب می کنند و این یعنی معامله ای که تو با او انجام میدهی...
و اگر جز او باشد می شود "درد جاودانگی".
و "بودن" و " ماندن" و "زیستن" این هاست گزاره هایی که به نحوی در حیات تجلی می یابند . این روزها حال و هوای خوبی در پی ندارند چرا که روزها بی قدر است
برای ذهنی که حیات را قدر ی نداند...
و شکر برای"هوالاولین والاخرین"ی که لحظه لحظه حیات سرشار از اوست
بی آنکه قدری باشد برای ما از لحظه لحظه" حیات" و "بودن"-ش..
.
بی تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر سر من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد
یک شکر تو از از هزار نتوانم کرد....
و ذکر می گیرد لبت لبا لب... و تکرار و تکرار و تکرار تا لبریز شوی .. تا مست شوی...
و غرق در ذاتی که تماما قدر است و تماما "ترین"...
پر میشوی در لسان و محو میشود در وجود ذره ذره هایی از او که این بار قدر دارد
و چه شیرین و زیباست نبودنی که تنها او با تو باشد...
...............................................................
پ.ن: امروز یه سال دیگه رفت روی چند سال قبل زندگی ام ..جای تبریک ...؟؟ نمی دونم چون اساسا هنوز بدل به امری مبارک نشده و لی سر در جمع کل سال خوبی ؟؟... بدی نبود..:دی
پ.ن: نوشته بالا هدیه تولد خودم بود به خودم که خیلی خیلی دوست دارمش
(البته بخش نوشته های نیچه رو گفتم . پایین ش که هیچ)
پ.ن: حتمن کامل این رو بخونید." درباب مگسان بازار". اونم با ترجمه داریوش آشوری(نشر آگه)
پ.ن: و اما مصیبتی به نام فال برای خردادی ها که ما را...
(هر کی فهمید خردادی هستیم هر چی فحش بود داد به ما که نمی دونم دو رو هستی و دو تا زن داری و دو تا دو تا میری شمال و دو بار زندگی میکنی دوبار به خاک سیاه مینشینی دوبار خاک بر سرت میشه و... د آخه چرااااا؟؟؟ )
قصه ای شده که باید ببینم چیه این فلسفه اش و به عنوان یه پدیده جامعه شناسی روش کار کنم...
... در تمام موارد بالا در اولیش هم گیر کرده ایم .. نگین آقا ...
پ.ن: و به همه ی دوستان خردادی که امسال شدیدا زیاد شدند هم تبریک میگم از همین جا... فهمیدن من خردادی ام ... رفتن شناسنامه عوض کردن.. :دی
پ.ن: تولد-م مبارک![]()
![]()
بیشتر از یک ماه است که سایت گوگل اقدام به تعییر نام خلیج همیشه فارس
به خلیج عربی کرده...
باید یک میلیون ایمیل می فرستادیم که بنا به گفته خودشون دوباره به نام قبلی برگرده
تازه شده ۷۲۰ هزار تا...
.
حرف من اینا نیست( البته این همه داعیه دار شرف و اقتدار ملی کجان؟معلوم نیست..؟ البته هست،با یه کم دقت میشه گفت و فهمید که دنبال منافع بیشتر در جای بهتری هستن. اون موقع شرف ملی نون ساز بود امروز یه کوفت و زهر مار دیگه...)
.
حرف اینجاست. اگه دروغه، چرا تو سایت ها میشه دید و میشه خبراشو شنید و میشه یه عرب کثیف و تو این سایت این شکلی دید؟
اگه درسته پس چرا هیچ کس هیچ کار نمی کنه؟
صدا و سیما کماکان از حضور ملت همیشه در صحنه در انتخابات حرف میزنه
برنامه ی سراسر روشنفکری مثلث شیشه ای، با مجری خوب و نازنینش که هی دوست داره آروق دغدغه جوون و فرهنگ داشتن رو بزنه و در مورد کت مهران مدیری و بینی عمل کرده فلانی بحث میکنه تو برنامه اش بی.ام. دبلیو گرون قیمت میکنه
اخبار دائما از تحولات عراق و ونزوئلا و اینا میگه.
آقای خوش چهره از بی .... دولت میگه
صدا و سیما بازی منچستر و چلسی رو پخش میکنه و به مخاطبای با کمالاتش ویدئو خانواده هدیه میده...
هی برنامه مفید مسازند
هی تبلیغات رنگی دنیای مصرفی
سبزی پلو با محسن...
چی توز موتوری...
اخبار های همیشه دقیق و همیشه راست پخش میکنند
فیلم ها و سریال های سراسر تکنیک و سراسر محتوا رو اکران میکنند
و هزار برنامه دیگر دیگر
و من هنوز نفهمیده ام که مسئله تغییر نام به خلیج عربی
دروغ است ؟
مهم نیست؟
چیزی شبیه اصطلاح«خوب مثلا که چی؟»
جلف بازیه؟
اسمم شد رسم آخه؟
و واقعا مسولین فرهنگی مملکت چه رویکردی به این مسئله دارند که هیچ توجه و یا برنامه ای رو ترتیب نمی دن؟
و دریغ از کمی حرف و بحث در این زمینه...
شاید این مسئله هم بشه مثل توهین به پیامبر ارکرم(ص) که اون موقع که باید کاری میکردند،نکردند و الان این شده که می بینید...
...............................
پ.ن۱: چو ایران نباشد تن مباد!
پ.ن۲:این هم آدرس سایتی که اگه هنوز میل نزدین حتما این کار رو بکنین(کلیک کنید)
پ.ن۳:و واقعا چه عذابیه که بخوایم برای دین و فرهنگ و سرزمینمون منت «توجه داشتن» رو بکشیم و«با ارزش قلمداد کردن»شون رو از داعیه داران طلب کنیم!
پ.ن۴:تصویری که ما از جهان داریم، ساختهی جهان نیست؛ زادهی نوع مقابله ما با پدیده هاست
پ.ن۵:
به خون خویش شوم آبروی عشق آری
اگر مدد برساند سرشتِ بابکیم
صد و سی نه..
خوب این بار قراره که به دعوت احمد عزیز یه بازی رو شروع کنم
این بازی نه تنهاییه و نه دسته جمعیه، از اون مدل تخیلات هرمی شکله که میتونین تا هفت نسل قبلش رو تو وب احمد پیگیری کنین و اینا..
اما بازی: قراره هر کس هفت تا از آرزوهای محالش رو بنویسه...
البته به حمدالله از اونجایی که من مصداق واقعی و بارز خواستن، توانستن است!!! هستم؛ محال برایم مفهومی نداره البته تر مگر اینکه خلافش ثابت بشه که از شما چه پنهون قد موهای سرم چنین اتفاقی به حمدالله تر افتاده
و اما هفت آرزوی محال من:
1- اینکه یه بار صبح مثل آدمای دیگه شاد و سر زنده بیدار بشم. راستشو بخواین چند سالی هست که شب که قصد خوابیدن دارم با افکار فجیع و احمقانه مانندی میخوابم و صبح در ذات و عینیت واقعی کلمه، دپ و داغاااان بیدار میشم
2- اینکه دست از این مازوخیست بازی بردارم.از اینکه خودمو آزار بدم،به موضوعات اعصاب خورد کن روزمره و قدیمی فکر کنم؛آینده رو بیارم جلوی چشمام دست بردارم و انقدر از آزار خودم لذت نبرم.
3- اینکه خیلی خیلی دوست میداشتم که علی حاتمی و سید مرتضی آوینی زنده بودند و من بهترین شاگردشون، پسرشون و رفیقشون بودم. به این آرزو داماد علی حاتمی بودن را هم بیفزایید که لیلا...
۴- اینکه یه روزی با حضرت محمد(ص) دو تایی بریم تو بهشت تنهایی هام(یه جاییه تو همین تهرون) ازش اسلام درست رو کامل بپرسم تا اینقدر از کار بعضی از این آقایون دیوانه نشم و حلت تهوع نگیرم و خودمم همیشه با این افکار ذله نشم و بفهمم بالاخره دین واقعیم چیه
۵- اینکه بتونم فقط سه سال برم یه وری گم شم و کتاب بخونم و فیلم ببینم وبنویسم و انقدر استرس مسائلی چون کانون گرم خانواده و کار و درس و آدما و اینارو نداشته باشم
۶- میتونستم تو یه خانواده ی مافیایی سیسیلی مثل خونواده ی دون کورلئونه اندازه یه مدتی زندگی کنم .کلی برام خوب بود و حال میکردم.
۷- اینکه به عنوان بهترن استاد واندیشمند حوزه ی اندیشه و جامعه شناسی جهان به عنوان یه ایروونی باشم(من پان ایرانیسمم)و عضو هیئت علمی رشته جامعه شناسی،یا مطالعات فرهنگی دانشگاه ییل، کلمبیا ، پرینستون و یا سوربن بشم و بعد از یه مدتی بیام استاد دانشگاه تهران بشم
پی نوشن: نه که بخوام جر بزنم این یه مورد حساب نشه ولی ازبزرگترین آرزوهای محالم اینه
که یکی رو پیدا کنم که ازش خوشم بیاد. همه رو دوست دارم اما از کسی خوشم نمی یاد و احساس نمی کنم که حتی میتونم با یه نفر یه جا زندگی کنم. این دردمه...
خوب البته اینا آرزوهای زمینی بود که شد هفت تا . یکی دو سه چهار صد تایی ام آرزوی محال غیر زمینی دارم که اگه بگم ریا میشه و منم که خجالتی و اینا.. و فقط میگم:
((عشق نه این سان است که می نماید.اوست همه دار و نداری که نیستم جز او...))(رساله فرش)
خوب بود. دوست داشتم این بازی رو
منم شما دوستان رو به بازی دعوت میکنم خوشحا میشم لبیک بگین
میلاد، مرتضی هاشمی ،بهار نارنج، ابولفضل، نیکو،هفت آسمان ،آپاچی، مهدی ،دکتر شیرین احمد نیا
نرم نرمک می رسد اینک بهار..
خوش به حال روزگار
فصلی جدید،سال جدیدتر...
و من همان آدم سالهای دور با با اندیشه ای دورتر
با زبانی نه از ابتدای هستی و خاطره ای نه از مبدا حیات
این روزها شادمانی آرزویی است که می تراوشد از دل طبیعت ، از دیدارهای مصنوعی، آدمهای مصنوعی و دنیای مسموم مصنوعی...
باشد تبریک میگویم نه برای ذهنی جدید و بازی دوباره ای جدید
تبریک برای تمام اولین های که همیشه هراس آور است...
......................................
پ.ن:آن كه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند. (نیچه)
تو یه نشریه که با هم کار میکنیم اون گرافیستمونه و کلی با هم ماجراها داریم
داشتیم در مورد فلسفه زندگی و تفاوت معنویت و مذهب حرف میزدیم و نقش و تغییرات مذهب و نگرش بیان مکتبی عرفان بحث می کردیم. یه چیز جالب گفت که برای من خیلی قشنگ به نظر رسید . گفت من یه اصل فقط تو زندگی دارم و تنها به یه چیز معتقدم اونم بی آزاریه...
خیلی خوبه ها این اصل؟اگه بهش دقت کنیم البته هر کسی تو یه سطحی متوجه این مفهوم میشه
من اولین کاری که کردم این بود که بیام آدرس ایم وب قبلی ام رو که سه سال بود به هم ریخته بود و فحش و نفرین همه رو در پی داشت رو عوض کنم و بیام اینجا.اینکه چرا سه سل پیش نکردم این بود به خودم مربوطه
(البته صادقانه اش میشه نمی دونم!!!)
یه تشکر به همه دوستان و بزرگان که هم در نامیرا و هم در قلم قبلی و هم اینجا کماکان لطف شون رو به بنده دارن
به هر حال این شد که من از اون نکته به اون بزرگی فهمیدم که باید وبلاگ عوض کنم
تغییر وبلاگ از آزار رساندن به بقیه میکاهد.
پس خوب است .
خوب ثواب دارد.
پس تغییر وبلاگ ثواب دارد
من همه شما رو به امر خیر دعوت میکنم
پس همه برید وبلاگاتون رو تغییر بدین و اینا..
ادامه مطلب
