دریافتن خون بیگانه آسان نیست:از سر سری خوانان بیزارم...
...آنکه خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.
سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان!
اینکه هر کس خواندن تواند آموخت،سرانجام که نه تنها نوشتن که اندیشیدن را تباه خواهد کرد.
.
...روزگاری«جان»خدا بود و سپس انسان شد و اکنون به غوغا بدل می شود.آن که با خون و گزین گویه می نویسد،نخواهد که نوشته هایش را بخوانند،بل می خواهد از بر داشته باشند...
.
...در کوهستان کوتاه ترین راه از چکاد است به چکاد.اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید**.گزین گویه ها می باید چکاد ها باشند و آنان را که روی سخن به جانب شان است،تنومند و بلند بالا....
(چنین گفت زرتشت،نیچه،تر:داریوش آشوری،نشر آگه،تهران،۱۳۸۴)
..................................
پ.ن: چه کس در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟
آنکه بر فراز بلند ترین کوه رفته باشد،خنده می زند بر همهی نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک.
پ.ن:(**)یاد کلاس مهندس خالقی افتادم. با اشتیاقی حقیقی که مشخص بود همه ی وقایع را به پوست و خونش درک کرده برای ما تاریخ انقلاب می گفت در فضاییکه ادامه نداشت و نذاشتند که ادامه یابد... روزی همانطور که داشت از خاطرات اوایل انقلاب میگفت و از درگیری ها و دغدغه هایش، دانشجویی با حالتی که یعنی «چی میگی؟!»
گفت:«استاد بعید می دانم اینگونه باشد. ما مطمئنیم که اینطور نبوده!!»
و مهندس خالقی هم با آرامشی همیشگی و تبسمی تعجب آور در جواب آن دانشجو گفت:«دخترم! اول خشتکت را نگاه کن، بعد از جوب/ی بپر!!».... /از چکاد به چکاد رفتن پای بلند میخواهد نه زبان بلند
پ.ن:باید شیفته ی نوشتن بود تا واقعیات ما را ویران کند/مارتین البرو
طرح:
پیر مرد با همان عصای سفید همیشگی ،با همان قبای سفید همیشگی ، با همان عرق چین وسبز و ریش سفید بلند همیشگی و از همان خیابان همیشگی عصا زنان، عبور میکند.
در دست دیگرش تسبیحی خاکی است.
محکم نگهش داشته است. می بوسد می بوید و به چشم میکشد و زیر لب چیزهایی زمزمه میکند . خنده ای لطیف که مشخص است از دلی امیدوار سرچشمه دارد. و این کار همیشگی اوست. انگار جانش بسته به جان تسبیح است...
.
و همه خوب ارزش تسبیح خاکی را میدانند....
.
راه را خوب میشناسد
عصا زنان نزدیک پیچ خیابان میشود...
عصایش از پل میگذرد
و بعد موتور سواری که پیرمرد را نمی بیند
پیرمرد می ترسد
دستش را بالا می آورد
موتور سوار بی آنکه به پیرمرد برخورد کند عبور میکند...
.
(چند لحظه بعد)
پیرمرد روی زمین افتاده است و با دستش دنبال چیزی میگردد
اشک و یاُس و درد ...
با دستانش زمین را جستجو می کند
گاهی چیزی می یابد می بوسد و اشک می ریزد...
...................................
پ.ن۱:زمانی گم شده، شاید نزدیک تر از چهارشنبه عصر ،نوزدهم تیر ماه هشتاد هفت، مکانی سبز، فواره ای که راه را گم کرده بود.... انتظار روزهایی بهتر
پ.ن۲:...مثل کلاغ های دم غروب...
هیچ جا نیستم،فقط گاهی،یکی از پرهایم می افتد.**
پ.ن۳:خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد/ خدای زیرک بی اعتنای دیگری دارم
**:(با اجازه از صاحبش!)
آن كه «چرا»يي براي زيستن دارد،
هر «چگونه»اي را ميتواند تحمّل كند.
(نیچه)
...............................................
پ.ن: تمام می شود... می میری و فراموش میشوی...
پ.ن: شک نکن...
طرح ..
کاراکتر اول:
زن،۳۰ ساله، با لباسی شبیه لباس خانگی،دامن و پیراهن و روسری و چادر گل دار ، دست راستش کیف پول که گره چادر زیر گلویش را نگه داشته و دست چپش دست یک دختر بچه سه ساله را گرفته است
کاراکتر دوم:
دختر بچه سه ساله، لباس دامن سر هم ،جوراب شلواری سفید و موهای بلند که از دو طرف سر بسته شده، ریز نقش و زیبا با کفشهای قرمز کمی شیطان در راه رفتن
کاراکتر سوم:
زن،۳۶ ساله، کمی ناسالم(به لحاظ عقلی) که خیلی به چشم نمی آید. همان سبک لباس خانگی و چادر گل دار تیره، دمپایی . کیف پول و زنبیل در دستش. موهای سفید و سیاهش از زیر روسری مشکی اش بیرو زده است
.....................
*
روز-بیرونی-کوچه
در یک کوچه باریک که یک طرفش ماشین پارک شده است و چند پسر بچه در حال بازی فوتبال هستند
(دوربین تیل شات .../ سه کاراکتر به سمت انتهای کوچه در حرکت هستند)
*
روز-بیرونی -بازار
لوکیشن: جایی شبیه بازار تره بار یا بازارچه تجریش که مسقف هست.شبیه بازاچه های قدیمی... صدای هیاهوی خرید(آمبیانس محیطی). دست فروش. چرخ حمل بار .
........................................................
*
زن اول: من یه کم تو این مغازه خرید دارم زهره خانم،یه دقیقه دست یاسمن رو بگیر گم نشه زودی بر می گردم
زن دوم: چشم،برو خیالت راحت
یاسمن: مامان بستنی میخوام
زن اول: (در حالیکه داره گیف پولش رو باز میکنه یه ۲۰۰ تومنی میده به زهره خانم)
بی زحمت از اون مغازه(اشاره با گردن و چشم)
بیا، بی زحمت براش یه بستنی هم بخر
زن اول داخل فروشگاه میشود و زند دوم دست کودک را سفت گرفته و در حال رفتن به سمت مغازه بستنی فروشی هستند.
(دوربین- تیل شات از دست کودک و دردست زن و حرکت به سمت سقف بازار.
حرکت دوربین به لانگ شات از پرواز پرنده ای آشیانه کرده از این سوی قاب به سمت دیگر)..
.
(زن اول رو به زن دوم با حالتی پر از تشویش و عصبانی)
زن آول: یاسمن کجاست؟ ..... زهره خانم بچه ام کو؟ گم اش کردی
(با لبخندی که از کند ذهنی شاید باشد.... و با لحنی بسیار منطقی و مناسب)
زن دوم:
نگران نباش، تو بستنی فروشی یه زن جوون کلی قربون صدقه اش رفت و نوازشش کرد. بعد گفت که من بچه دار نمی شم. کاش تو دختر من بودی. منم گفتم بیا.. یاسمن برای تو... مامانش یه بچه دیگه داره... پسره ... اما خوب بچه داره... اینو تو ببر که بچه نداری.. بعدش هم چون خجالت نکشه سرمو انداختم پایین و اومدم...
(حرکت دوربین از کلوزاپ زن اول به حالت تیل شات زن دوم و از میان هر دو زنی جوان با چادر مشکی که دست دختر بچه را گرفته و در حال دور شدن در انتهای قاب هستند)
........................
پ.ن: سادگی!!.... سادگی... سادگی...
ما چشممان کور بود
شما چرا در چاه افتادید «آقا»...!!
طرح:
کاراکتر اول:
جوانی ۲۴-۲۳ ساله ،با عصای سفید،تکیده و کمی سبزه، و موهایی کوتاه و عینک آفتابی سیاه طرح قدیمی، خوش رو و کمی شوخ طبع، یک ساعت بند چرمی ساده به دست راست
کاراکتر دوم:
پیرمردی سر حال، کمی چاق و چار شانه، ته ریش، کت شلوار و تسبیح و انگشتر عقیق و موهایی شانه شده، و کمی جدی
لوکیشن: کوچه باغ با انتهایی نا پیدا،درختان با شاخه سار زیاد،راه خاکی، و جویی کوچک..
اکشن(حرکت!) : قدم زدن پیرمرد نا بینا در کنار جوان بی خیال!!!
...........................................
پ.ن: مرگ نا آگاهانه درست مصداق واقعی زندگی نا آگاهانه است
پ.ن: زندگی نا آگاهانه دلیلی بر بروز مرگ نا آگاهانه نیست
اینجا راست که بگویی
اول آویزانت می کنند
بعد به چهار میخ می کشندت
درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ...
«احمد بیرانوند»
...............................
پ.ن: برای امیر حسین عزیز
آدم نمی تواند تا ابد کلیدی را در جیبش نگه دارد که به هیچ چیز نمی خود
نغمه های غمگین(داستان دختری که می شناختم)
جی.دی.سلنجر،
ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی،تهران ،نشر نیلا،۱۳۸۷،ص۹۳
.........................................................
پ.ن۱: کارهایی است که انجام نمی دهیم ،مبادا فردا برایمان
ناپسند شمرده شود ...و همین سبب نابودی امروزت است
پ.ن۲:فردا؟؟ خداش بزرگ است... دم را غنیمت دان!
مومن،از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود...
پس: انسانها دو دسته اند
-آنها که یک بار گزیده شده اند
-آنها که بیش از یک بار گزیده شده اند
نتیجه: اگر دو بار گزیده شده ای به ایمانت شک کن!!
...................................
پ.ن: شک کن...
اگر که مرگ از آن دست کارها بکند
مرا به دردترین درد مبتلا بکند
اگر که عشق بگیرد دو دست داغ مرا
که بعد در وسط کوچه ای رها بکند
نمی تواند هرگز، نمی تواند که...
نمی تواند ما را ز هم جدا بکند
....................................
پ.ن: گفتم که الف گفت دگر گفتم هیچ در خانه اگر کس است یک حرف بس است
......but FRIENDS Leave footprints in
---------------------
پ.ن: تقدیم به تمام کسانی که احساس میکنند محق ترین انسانهای روی زمینند!!
