گویند سر به هر طرف که بگردانی خدا هست
خدا حاضر است در هر طرفی...در همه جا
.
جایی پیدا کرده ام که خدا آنجا نیست..!!
.
درون خودم
..........................................
پ.ن: اینجا کسی است پنهان..... چون جان و خوش تر از جان
نيايش برترين جلوه ي عشق است . نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد .
دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض
.
خدا
همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است .
نيايش ، محاوره نيست ،
بلكه
ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا
پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است .
مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه
لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط
چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو.
.
در
آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند
را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه
دل را از هياهوي دل مشغولي
ها
خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد .
در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .
حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...
.
چه قدر آدم!چرا باید من فقط یکی از این شش میلیارد آدمی باشم که روی گرده این کره خاکی زندگی می کنند؟چرا نمی توانم به جای بقیه باشم؟
...آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت دایم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند.چرا آدم ها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند؟از این که نمی توانستم وارد بقیه ی آدم ها شوم احساس تنهایی می کردمدر جاهای شلوغ دلهره داشتم کهچه طور میتوانم خودم را از میان این همه آدم بیرون بیاورم.به خودم می چسبیدم تا گم نشوم.......
کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از
جلوم می گذشت.کاش میشد همانطور که بلیط می خریدم و داخل سینما میشدم می توانستم وارد
بلیط فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم.برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده
بودم دلم بهم
خورد.
(عشق روی پیاده رو-مصطفی مستور)
................
پ.ن: انگاری جو ماه رمضان بد وبلاگ ما رو گرفته ها!!
پ.ن : خوب هم هست!!
شک می کنم بر تمام داشته هایم...
وقتی که لبخند می زنی ...
.
اشک جاری میشود از لبخندت...
وقتی صدایم میزنی....
.
بغض گلویم را می فشارد از صوت زیبایت...
وقتی که عاشق ام می کنی
.
جان میگیرم از دوست داشتنت
وقتی که دعوت ام می کنی...
.
و شرم سرخ میکند گونه هایم را
وقتی که اجابت ام می کنی...
.
و گستاخانه نتیجه می گیرم که دوستم داری...
......................................................
پ.ن: میدانم که الرحم الراحمینی... یا الرحم اراحمین
و چه شیرین است برایم که جز این نامت هیچ نام دیگرت دلم را نمی لرزاند... دلم را نمی میراند ...
.... و دلم را قرص نمی کند...
پ.ن: مولی یا مولی .... انت المولی و انا العبد.... و هل یرحم العبد الا المولی...
پ.ن: و عشق ... عشق... عشق... عشق...
پ.ن: بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی..
دلتنگ که میشوم، میروم همان جاییکه فقط من میدانم و تو و فقط من هستم و تو ..
هیچ اشتیاقی به گوشه گیری نیست.. به انزوا ...
و داغ داغ حسرت روزهای بازنگشته را...
.
نه !
کمی باید دور بود از این جا و هر جایی که قرار است «غیر»باشد!
حکما تو راضی شدی که اینگونه دست و پا بزنم برای دست یابی به آنچه که در برم نیست برایت.
.
شکی نیست
گله ای نیست
که اساسا گله از ماه عبث است...
.
دیگر زمان باید عادی بگذرد... عادی و ساده... عادی و بی تکلف ...
بی ابهام ...بی پرده..چون آینه... صاف و صادق...
.
دیشب خواب دیدم که در وسط بیابانی بر روی صندلی ام نشسته ام و با سرعتی چون باد از این سو به سویی می روم و باز میگردم به جای اولم...
در خواب صدایت می آمد...
گفتی بنویسم... ندانسته ام کجایی و چگونه سخن میگویی ... تنها امر بود بر نوشتن...
و حال که «قصد» به سراغم آمده است.. هیچ ... هیچ به یادم نیستی...هیچ ...
.
نه صدایی نه... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی!
.
نگاهت را خواهانم ... همان که سالها دریغ کرده ای و من بی چشم داشت در انتظارش سوخته ام...
همان که در یک کرشمه نشان ام دادی و تمام!... و در ظلمت رهایم کردی...
همان که اگر نبود... بی خبری بود و «بی قیدی»....
که «بی قیدی»عذاب ندارد و «انتظار» پیر-ت میکند...
.
انتظار دوباره شبی و دوباره نگاهی ...
انتظار نا به جایی است؟
خوب میدانم که آری...
اما...
.
باشد
نه تو را مانده امیدی و نه مرا پناهی است
نه...
دروغ نمی گویم...
که همه چیزم را گرفته ای به بر-ت و... همین عذاب است
.
در میان زمین و آسمان بودن و بی پروا... یاد و فراموشی های آنی...
درست خلسه ی پس از خوابی عمیق که سر درد میگیری و گیج چشم باز میکنی...
.
دیوار های ترک خورده ی اتاق این روزها به من دهن کجی میکنند
پنجره های بسته بی شیشه هم آغوشی نسیم را دریغ کرده اند
و برگ ها و نوشته ها از دستانم سر می خورند... پرواز میکنند و از پنجره بی شیشه بیرون می جهند...
میدانی که چیست؟... اوراق را میگویم؟... میدانی....؟
همان اشکهایی است که «قلم»م جور چشمانم را برایت کشیده است
.
خیالی نیست...
تو بی ما خوش باش....
.
شنیده بودم که «خدا»بودن سخت است و ...
حالا خوب میفهمم که چه میگفتند...
من طاقت دل شکستن ندارم و تو خوب ....
کفر گفته ام؟...
اگر خوب مرا ببینی ... خواهی دانست که به یقین ایمانم از «تو»به «تو» بیشتر است!!
چرا که من به «تو» بیش از خودت محتاج ام!
.
باشد!
مثل همیشه شکایتی نیست...
.
بگذار خواب ها هوار شوند بر سری که دیگر دستمال بستن ندارد..
سری که دیگر نیست
سودا است...
ابر است...
سفید نیست...
غبار است...
..........................................................
پ.ن:
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر...
آمدم...
ماندم...
خندیدم...
مردم.
پ.ن: از این اخلاق ها ندارم... اما این را گوش کنید... لذتی عجیب داشت برایم.
پ.ن: بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی...
اي تو تنها خوب دنيا
بي تو من تنها ترين ام
با تو مثل يك ستاره
بي تو من خاك زمين ام...
..................................................................
پ.ن1: براي تويي كه عمري است منظرت هستم
پ.ن2: و باز هم نامه هاي بي جواب و باز هم اميدهاي دود شده
پ.ن3: و هيچ كس نمي فهمد غرق شدني را كه تو ناظرش باشي
انبیا همه معرّفِ همدگرند. عیسا گوید: ای جهود! موسا را نیکو نشناختی، بیا مرا ببین تا موسا را بشناسی. محمّد میگوید: ای نصرانی! ای جهود! موسا و عیسا را نیکو نشناختید؛ بیائید مرا ببینید تا ایشان را بشناسید. انبیا، همه معرّف همدگرند. سخن انبیا، شارح و مبیّنِ همدگرست. بعد از آن، یاران گفتند که یا رسولالله! هر نبی معرّفِ مَنْ قَبلَه بود، اکنون تو خاتمالنبیینی، معرّف تو که باشد؟ گفت: مَنْ عَرَفَ نَفْسّه فَقَد عَرَفَ ربَّه.
ـ شمس تبریزی
..................................
پ.ن:
نسیم و نخ بده، از خاک تا رها بشود
به یک اشارهی تو روح بادبادکیم(حسین منزوی)
