تبليغاتX
قلم
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار...
 

 

محال است ساکت کرد؛ آنکه حرفی برای گفتن ندارد!

 

............................................................

پ.ن: اگر چه میگذریم از کنار هم آرام/ شما ز من متنفر من از شما بیزار

        تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست/از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار

 

در 11:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...
 

 

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم...

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود

.....................................

پ.ن: تمام عمر قفس می بافت...

پ.ن: لا یکلف الله نفسا الا وسعا

پنجشنبه سوم مرداد 1387
در باب نوشتن
از همه ی نوشته ها همه، تنها دوستار آن-ام که با خون نوشته باشند.با خون بنویس تا بدانی که خون جان است.

دریافتن خون بیگانه آسان نیست:از سر سری خوانان بیزارم...

...آنکه خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.

سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان!

اینکه هر کس خواندن تواند آموخت،سرانجام که نه تنها نوشتن که اندیشیدن را تباه خواهد کرد.

.

...روزگاری«جان»خدا بود و سپس انسان شد و اکنون به غوغا بدل می شود.آن که با خون و گزین گویه می نویسد،نخواهد که نوشته هایش را بخوانند،بل می خواهد از بر داشته باشند...

.

...در کوهستان کوتاه ترین راه از چکاد است به چکاد.اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید**.گزین گویه ها می باید چکاد ها باشند و آنان را که روی سخن به جانب شان است،تنومند و بلند بالا....

(چنین گفت زرتشت،نیچه،تر:داریوش آشوری،نشر آگه،تهران،۱۳۸۴)

..................................

پ.ن: چه کس در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟

آنکه بر فراز بلند ترین کوه رفته باشد،خنده می زند بر همهی نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک.

پ.ن:(**)یاد کلاس مهندس خالقی افتادم. با اشتیاقی حقیقی که مشخص بود همه ی وقایع را به پوست و خونش درک کرده برای ما تاریخ انقلاب می گفت در فضاییکه ادامه نداشت و نذاشتند که ادامه یابد... روزی همانطور که داشت از خاطرات اوایل انقلاب میگفت و از درگیری ها و دغدغه هایش، دانشجویی با حالتی که یعنی «چی میگی؟!»

گفت:«استاد بعید می دانم اینگونه باشد. ما مطمئنیم که اینطور نبوده!!»

و مهندس خالقی هم با آرامشی همیشگی و تبسمی تعجب آور در جواب آن دانشجو گفت:«دخترم! اول خشتکت را نگاه کن، بعد از جوب/ی بپر!!»....    /از چکاد به چکاد رفتن پای بلند میخواهد نه زبان بلند

پ.ن:باید شیفته ی نوشتن بود تا واقعیات ما را ویران کند/مارتین البرو

در 8:52 | | لينک به اين مطلب