تبليغاتX
قلم
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
 

مومن،از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود...

پس: انسانها دو دسته اند

-آنها که یک بار گزیده شده اند

-آنها که بیش از یک بار گزیده شده اند

 

نتیجه: اگر دو بار گزیده شده ای به ایمانت شک کن!!

...................................

پ.ن: شک کن...

 

در 1:44 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیستم فروردین 1387
جهانی شدن-2(رژیم غذایی)
 

بررسی های انجام شده نشان میدهد که فقط ۵درصد از زنان زیر سی سال

هرگز رژیم غذایی نگرفته اند.

 

(جهان رها شده،آنتونی گیدنز،تر:دکتر سعیدی،یوسف حاجی عبدالوهاب،تهران،۱۳۷۹،انتشارات علم و ادب،ص۱۰۳)

------------------------------------

پ.ن: چه میشه گفت آیا؟

در 0:38 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
بازی با آرزوهای محال

صد و سی نه..

خوب این بار قراره که به دعوت احمد عزیز یه بازی رو شروع کنم

این بازی نه تنهاییه و نه دسته جمعیه، از اون مدل تخیلات هرمی شکله که میتونین تا هفت نسل قبلش رو تو وب احمد پیگیری کنین و اینا..

اما بازی: قراره هر کس هفت تا از آرزوهای محالش رو بنویسه...

البته به حمدالله از اونجایی که من مصداق واقعی و بارز خواستن، توانستن است!!! هستم؛ محال برایم مفهومی نداره البته تر مگر اینکه خلافش ثابت بشه که از شما چه پنهون قد موهای سرم چنین اتفاقی به حمدالله تر افتاده

و اما هفت آرزوی محال من:

1-      اینکه یه بار صبح مثل آدمای دیگه شاد و سر زنده بیدار بشم. راستشو بخواین چند سالی هست که شب که قصد خوابیدن دارم با افکار فجیع و احمقانه مانندی میخوابم و صبح در ذات و عینیت واقعی کلمه، دپ و داغاااان بیدار میشم

2-      اینکه دست از این مازوخیست بازی  بردارم.از اینکه خودمو آزار بدم،به موضوعات اعصاب خورد کن روزمره و قدیمی فکر کنم؛آینده رو بیارم جلوی چشمام دست بردارم و انقدر از آزار خودم لذت نبرم.

3-      اینکه خیلی خیلی دوست میداشتم که علی حاتمی و سید مرتضی آوینی زنده بودند و من بهترین شاگردشون، پسرشون و رفیقشون بودم. به این آرزو داماد علی حاتمی بودن را هم بیفزایید که لیلا...

  

۴-    اینکه یه روزی با حضرت محمد(ص) دو تایی بریم تو بهشت تنهایی هام(یه جاییه تو همین تهرون) ازش اسلام درست رو کامل بپرسم تا اینقدر از کار بعضی از این آقایون دیوانه نشم و حلت تهوع نگیرم و خودمم همیشه با  این افکار ذله نشم و بفهمم بالاخره دین واقعیم چیه

۵-      اینکه بتونم فقط سه سال برم یه وری گم شم و کتاب بخونم و فیلم ببینم وبنویسم و انقدر استرس مسائلی چون کانون گرم خانواده و کار و درس و آدما و اینارو نداشته باشم

۶-     میتونستم تو یه خانواده ی مافیایی سیسیلی مثل خونواده ی دون کورلئونه اندازه یه مدتی زندگی کنم .کلی برام خوب بود و حال میکردم.

 

۷-      اینکه به عنوان  بهترن استاد واندیشمند حوزه ی اندیشه و جامعه شناسی جهان  به عنوان یه ایروونی باشم(من پان ایرانیسمم)و عضو هیئت علمی رشته جامعه شناسی،یا مطالعات فرهنگی دانشگاه ییل، کلمبیا ، پرینستون و یا سوربن بشم و بعد از یه مدتی بیام استاد دانشگاه تهران بشم

 

پی نوشن: نه که بخوام جر بزنم این یه مورد حساب نشه ولی ازبزرگترین آرزوهای محالم اینه

که یکی رو پیدا کنم که ازش خوشم بیاد. همه رو دوست دارم اما از کسی خوشم نمی یاد و احساس نمی کنم که حتی میتونم با یه نفر یه جا زندگی کنم. این دردمه...

 

 

 

خوب البته اینا آرزوهای زمینی بود که شد هفت تا . یکی دو سه چهار صد تایی ام آرزوی محال غیر زمینی دارم که اگه بگم ریا میشه و منم که خجالتی و اینا.. و فقط میگم:

((عشق نه این سان است که می نماید.اوست همه دار و نداری که نیستم جز او...))(رساله فرش)

خوب بود. دوست داشتم این بازی رو

منم شما دوستان رو به بازی دعوت میکنم خوشحا میشم لبیک بگین

میلاد، مرتضی هاشمی ،بهار نارنج، ابولفضل، نیکو،هفت آسمان ،آپاچی، مهدی ،دکتر شیرین احمد نیا 

 

در 18:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
درد مشترک
 

 

اگر که مرگ از آن دست کارها بکند
مرا به دردترین درد مبتلا بکند
اگر که عشق بگیرد دو دست داغ مرا
که بعد در وسط کوچه ای رها بکند
نمی تواند هرگز، نمی تواند که...
نمی تواند ما را ز هم جدا بکند

....................................

پ.ن: گفتم که الف گفت دگر گفتم هیچ              در خانه اگر کس است یک حرف بس است

در 22:41 | | لينک به اين مطلب
شنبه دهم فروردین 1387
ماكس وبر و جامعه شناسي هنر




    ماكس وبر (۱۹۲۰- ۱۸۶۴ م)، جامعه شناس آلماني، مثل ماركس مي خواست ماهيت و ريشه هاي سرمايه داري را بفهمد. اما افق هاي جامعه شناختي و فرهنگي او با افق هاي ماركس فرق داشت. وبر گسترش سرمايه داري را در پرتو مفهوم «عقلاني شدن» درك مي كرد. «عقلاني شدن»، نتيجه تخصص گرايي علمي و تفكيك فني است و مخصوص تمدن غربي. «عقلاني شدن» عبارت است از سازمان دادن به زندگي، به وسيله تقسيم همسازي فعاليت هاي گوناگون، بر پايه شناخت دقيق مناسبات ميان انسان ها با ابزارها و محيط شان، به منظور تحصيل كارايي و بازده بيشتر. 
   
ادامه مطلب
در 15:14 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
چاقو

 

 

 

 

برندان گیل/ ترجمه: امیرمهدی حقیقت

www.Amirmehdi.com

 

 

 

مایكل خودش را انداخت زمین، دست‌ها را روی یكی از زانوهای پدرش قفل كرد و با پچ‌پچی بلند شروع كرد: «ای پدر ما كه در آسمانی! نام مقدس تو گرامی باد. ملكوت تو برقرار گردد. خواست تو آن‌چنان كه در آسمان مورد اجراست بر زمین اجرا گردد. نان روزانه‌ی ما را امروز...»

كارول روزنامه‌اش را تا كرد. مایكل یك ساعت پیش بایست توی رختخواب می‌بود، گفت: «یواش‌تر پسر. یه‌بار دیگه. آروم.»

مایكل كلمه‌ها را شمرده‌شمرده تكرار كرد: «ای پدر ما كه در آسمانی! نام مقدس تو...»

كارول دید كه پاچه‌ی پیژامه‌ی پسرش كثیف است، شاید مسواك هم نزده بود.

«... چنان كه ما نیز آنان را كه به ما ظلم كرده‌اند، می‌بخشیم... ظلم كرده‌اند یعنی چی بابا؟»

«یعنی آزار دادن.»

«من به كسی ظلم می‌كنم؟»

«نه فكر نكنم. بخون تمومش كن.»

مایكل نفسش را تو داد. «ما را از وسوسه‌ها دور نگه دار و از شیطان حفظ فرما. آمین.»

پدرش همان‌طور كه موهای درهمِ مایكل را عقب می‌زد، گفت: «حالا با یه «دعای مریم» خوب چطوری؟»

مایكل گفت: «باشه. سلام بر تو ای مریم، سرشار از فیض خداوند با توست. فرخنده هستی تو در میان زنان و فرخنده است عیسی، میوه‌ی رحم تو.» ...


ادامه مطلب
در 17:24 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه ششم فروردین 1387
گفتا من آن ترنج ام...
گفتا من آن ترنج ام کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

 

گفتا تو ازکجایی کاشفته می نمایی

گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

 

گفتا سر چه داری کاز سر خبر نداری

گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

 

گفتا به دل ربایی ما را چگونه بینی؟

گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن سوزنده تر بر آید

......................................................

پ.ن: دست بردار از این میکده ی سر به سری

 

در 18:55 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه پنجم فروردین 1387
حول حال و حولنا الا به بهترین شکل ممکن
۱۳۹..

نرم نرمک می رسد اینک بهار..

خوش به حال روزگار

فصلی جدید،سال جدیدتر...

و من همان آدم سالهای دور با با اندیشه ای دورتر

با زبانی نه از ابتدای هستی و خاطره ای نه از مبدا حیات

این روزها شادمانی آرزویی است که می تراوشد از دل طبیعت ، از دیدارهای مصنوعی، آدمهای مصنوعی و دنیای مسموم مصنوعی...

باشد تبریک میگویم نه برای ذهنی جدید و بازی دوباره ای جدید

تبریک برای تمام اولین های که همیشه هراس آور است... 

 

......................................

پ.ن:آن ‌كه «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را مي‌‌تواند تحمّل كند. (نیچه)

در 16:23 | | لينک به اين مطلب