تبليغاتX
قلم
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
که یکی هست و نیست جز او



یا من هو بمن رجاه کریم





التماس دعا


در 16:1 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
مثال نقض


گویند سر به هر طرف که بگردانی خدا هست
خدا حاضر است در هر طرفی...در همه جا
.
جایی پیدا کرده ام که خدا آنجا نیست..!!
.

درون خودم

..........................................
پ.ن: اینجا کسی است پنهان..... چون جان و خوش تر از جان
در 20:34 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست(2)



نيايش برترين جلوه ي عشق است . نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض

.
خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو.

.
در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد .

در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .

حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...

.

چه قدر آدم!چرا باید من فقط یکی از این شش میلیارد آدمی باشم که روی گرده این کره خاکی زندگی می کنند؟چرا نمی توانم به جای بقیه باشم؟

...آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پر جمعیت دایم به هم برخورد میکنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور میشوند.چرا آدم ها نمی توانند در یکدیگر فرو بروند؟از این که نمی توانستم وارد بقیه ی آدم ها شوم احساس تنهایی می کردمدر جاهای شلوغ دلهره داشتم کهچه طور میتوانم خودم را از میان این همه آدم بیرون بیاورم.به خودم می چسبیدم تا گم نشوم.......

کاش می توانستم از خودم بپرم بیرون و بروم داخل عابری که از جلوم می گذشت.کاش میشد همانطور که بلیط می خریدم و داخل سینما میشدم می توانستم وارد بلیط فروش سینما بشوم و او را خوب تماشا کنم.برای لحظه ای از اینکه در خودم گیر کرده بودم دلم بهم خورد.

(عشق روی پیاده رو-مصطفی مستور)

................


پ.ن: انگاری جو ماه رمضان بد وبلاگ ما رو گرفته ها!!

پ.ن : خوب هم هست!!

در 21:16 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
نوبت عاشقی...

شک می کنم بر تمام داشته هایم...
وقتی که لبخند می زنی ...
.
اشک جاری میشود از لبخندت...
وقتی صدایم میزنی....
.
بغض گلویم را می فشارد از صوت زیبایت...
وقتی که عاشق ام می کنی
.
جان میگیرم از دوست داشتنت
وقتی که دعوت ام می کنی...
.
و شرم سرخ میکند گونه هایم را
وقتی که اجابت ام می کنی...
.
و گستاخانه  نتیجه می گیرم که دوستم داری...

......................................................
پ.ن: میدانم که الرحم الراحمینی... یا الرحم اراحمین
 و چه شیرین است برایم که جز این نامت هیچ نام دیگرت دلم را نمی لرزاند... دلم را نمی میراند ...
            .... و دلم را قرص نمی کند...

پ.ن:  مولی یا مولی .... انت المولی و انا العبد.... و هل یرحم العبد الا المولی...

پ.ن: و عشق ... عشق... عشق... عشق...




پ.ن: بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
                                        بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی..

در 2:6 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
نه صدایی... نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی...

دلتنگ که میشوم، میروم همان جاییکه فقط من میدانم و تو و فقط من هستم و تو ..
هیچ اشتیاقی به گوشه گیری نیست.. به انزوا ...
 و داغ داغ حسرت روزهای بازنگشته را...
.
نه !
کمی باید دور بود از این جا و هر جایی که قرار است «غیر»باشد!
حکما تو راضی شدی که اینگونه دست و پا بزنم برای دست یابی به آنچه که در برم نیست برایت.
.
شکی نیست
گله ای نیست
که اساسا گله از ماه عبث است...
.
دیگر زمان باید عادی بگذرد... عادی و ساده... عادی و بی تکلف ...
بی ابهام ...بی پرده..چون آینه... صاف و صادق...
.
دیشب خواب دیدم که در وسط بیابانی بر روی صندلی ام نشسته ام و با سرعتی چون باد از این سو به سویی می روم و باز میگردم به جای اولم...
در خواب صدایت می آمد...
گفتی بنویسم... ندانسته ام کجایی و چگونه سخن میگویی ... تنها امر بود بر نوشتن...
و حال که «قصد» به سراغم آمده است.. هیچ ... هیچ به یادم نیستی...هیچ ...
.
نه صدایی نه...  نه سکوتی... نه درنگی... نه نگاهی!
.
نگاهت را خواهانم ... همان که سالها دریغ کرده ای و من بی چشم داشت در انتظارش سوخته ام...
همان که در یک کرشمه نشان ام دادی و تمام!... و در ظلمت رهایم کردی...
همان که اگر نبود... بی خبری بود و «بی قیدی»....
که «بی قیدی»عذاب ندارد و «انتظار» پیر-ت میکند...
.
انتظار دوباره شبی و دوباره نگاهی ...
انتظار نا به جایی است؟

خوب میدانم که آری...
اما...
.
باشد
نه تو را مانده امیدی و نه مرا پناهی است
نه...
دروغ نمی گویم...
 که همه چیزم را گرفته ای به بر-ت و... همین عذاب است
.
در میان زمین و آسمان بودن و بی پروا... یاد و فراموشی های آنی...
درست خلسه ی پس از خوابی عمیق که سر درد میگیری و گیج چشم باز میکنی...
.
دیوار های ترک خورده ی اتاق این روزها به من دهن کجی میکنند
پنجره های بسته بی شیشه هم آغوشی نسیم را دریغ کرده اند
و برگ ها و نوشته ها از دستانم سر می خورند... پرواز میکنند و از پنجره بی شیشه بیرون می جهند...
میدانی که چیست؟... اوراق را میگویم؟... میدانی....؟
همان اشکهایی است که «قلم»م جور چشمانم را برایت کشیده است
.
خیالی نیست...
تو بی ما خوش باش....
.
شنیده بودم که «خدا»بودن سخت است و ...
حالا خوب میفهمم که چه میگفتند...
من طاقت دل شکستن ندارم و تو خوب ....
کفر گفته ام؟...
اگر خوب مرا ببینی ... خواهی دانست که به یقین ایمانم از «تو»به «تو» بیشتر است!!
چرا که من به «تو» بیش از خودت محتاج ام!
.
باشد!
مثل همیشه شکایتی نیست...
.
بگذار خواب ها هوار شوند بر سری که دیگر دستمال بستن ندارد..
سری که دیگر نیست
سودا است...
ابر است...
سفید نیست...
غبار است...


..........................................................
پ.ن:
          به من گفت بیا
                به من گفت بمان
                       به من گفت بخند
                               به من گفت بمیر...
                                                     آمدم...
                                                         ماندم...
                                                            خندیدم...
                                                                      مردم.

پ.ن: از این اخلاق ها ندارم... اما این را گوش کنید... لذتی عجیب داشت برایم.

پ.ن: بدین زودی از من چرا سیر گشتی

        نگارا بدین زود سیری چرایی...
در 17:30 | | لينک به اين مطلب
شنبه دوم شهریور 1387
یرای همین روزهای دور،همین سالهای نزدیک


دیگر عصر های پارک ساعی هم تمام شد. همان هایی که این مدت تنها مسکن آرامش بودند برای روزهایی که سیر بودم از خیلی چیزها و شاید هنوز هم...
.
 عصرها-بعد از یک روز نکبت بار کار بیهوده در یک محیط بی ربط-ساعت 4/30 تا 6 -هر روز- روی صندلی میز شطرنج- و رمانهایی که در این روزها تمام تنهایی ام بود.
یادداشتهای زیر زمینی داستایوسکی،محاکمه کافکا، عقاید یک دلقک هاینریش بل و کافه پیانوی فرهاد جعفری که به عمر «ساعی نشینی» من قد نداد..
.
و مسیر ولیعصر به انقلاب با پاییز طلایی، آنجلو پولوس،باب دیلان،لئونارد کوهن،فرهاد...
.
استعفای ام را که نوشتم،خوشحال تر به نظرمیرسم. البته دغدغه ها دو برابر می شوند و روزها خسته کننده تر..
نوشتن از یادم رفته است از بس که دوری کرده ام ازش...

.........................................
پ.ن:  دیگر که دستهای مرا گرم میکند؟که دوست ام دارد؟
        مرا دستهایی گرم ده!
        آتشدان دل !
        زمین خورده، لرزان،
        چون نیمه جانی که کسی پایش را بمالد...
         ...شکار تو! ای اندیشه
         (نیچه)

پ.ن: و تابستانی که حال مرا به هم میزند،به سلامتی رو به پایان است

پ.ن:دقیق تر بنگر این غبار از آینه نیست...

در 20:18 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار...
 

 

محال است ساکت کرد؛ آنکه حرفی برای گفتن ندارد!

 

............................................................

پ.ن: اگر چه میگذریم از کنار هم آرام/ شما ز من متنفر من از شما بیزار

        تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست/از این سکوت گریزان،از آن صدا بیزار

 

در 11:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...
 

 

چه سرنوشت غم انگیزی

که کرم کوچک ابریشم...

تمام عمر قفس می بافت

ولی به فکر پریدن بود

.....................................

پ.ن: تمام عمر قفس می بافت...

پ.ن: لا یکلف الله نفسا الا وسعا

پنجشنبه سوم مرداد 1387
در باب نوشتن
از همه ی نوشته ها همه، تنها دوستار آن-ام که با خون نوشته باشند.با خون بنویس تا بدانی که خون جان است.

دریافتن خون بیگانه آسان نیست:از سر سری خوانان بیزارم...

...آنکه خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.

سده ای دیگر با چنین خوانندگان یعنی گندیدن جان!

اینکه هر کس خواندن تواند آموخت،سرانجام که نه تنها نوشتن که اندیشیدن را تباه خواهد کرد.

.

...روزگاری«جان»خدا بود و سپس انسان شد و اکنون به غوغا بدل می شود.آن که با خون و گزین گویه می نویسد،نخواهد که نوشته هایش را بخوانند،بل می خواهد از بر داشته باشند...

.

...در کوهستان کوتاه ترین راه از چکاد است به چکاد.اما بهر آن تو را پاهایی بلند باید**.گزین گویه ها می باید چکاد ها باشند و آنان را که روی سخن به جانب شان است،تنومند و بلند بالا....

(چنین گفت زرتشت،نیچه،تر:داریوش آشوری،نشر آگه،تهران،۱۳۸۴)

..................................

پ.ن: چه کس در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟

آنکه بر فراز بلند ترین کوه رفته باشد،خنده می زند بر همهی نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک.

پ.ن:(**)یاد کلاس مهندس خالقی افتادم. با اشتیاقی حقیقی که مشخص بود همه ی وقایع را به پوست و خونش درک کرده برای ما تاریخ انقلاب می گفت در فضاییکه ادامه نداشت و نذاشتند که ادامه یابد... روزی همانطور که داشت از خاطرات اوایل انقلاب میگفت و از درگیری ها و دغدغه هایش، دانشجویی با حالتی که یعنی «چی میگی؟!»

گفت:«استاد بعید می دانم اینگونه باشد. ما مطمئنیم که اینطور نبوده!!»

و مهندس خالقی هم با آرامشی همیشگی و تبسمی تعجب آور در جواب آن دانشجو گفت:«دخترم! اول خشتکت را نگاه کن، بعد از جوب/ی بپر!!»....    /از چکاد به چکاد رفتن پای بلند میخواهد نه زبان بلند

پ.ن:باید شیفته ی نوشتن بود تا واقعیات ما را ویران کند/مارتین البرو

در 8:52 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
جهانی شدن(اقتصاد و عدالت)
 

خوب هم هست

اینجا را ببینید.

...........................

پ.ن: شک نکنید. لابد به همین راحتی و در کوتاه مدت میسر میشود!!

پ.ن:ملت عاشق که خط و ربط نداند... عاشق بودن مگر بد است!!

در 10:28 | | لينک به اين مطلب